علّت تأخير انداختن نماز به سوى زياد سنگ پاشيد .
صاحبان اسد الغابه و الاصابه نيز اين مطلب را تأكيد كردهاند .
طبرى سپس اين جريان را در روايت ديگر چنين نقل مىكند : زياد به شرطههايش مأموريت داد كه حجر را دستگير كنند و به نزد وى بياورند . شرطهها چون به نزد حجر رسيدند ، ياران حجر به ايشان گفتند : هرگز حجر به نزد زياد نخواهد رفت ، و هيچ پذيرايى و حرمتى از زياد نداريم . رئيس شرطه براى بار دوم عدهاى را مأمور كرد كه حجر را به نزد وى بياورند و چون مأموران نزديك حجر رسيدند ياران وى پاسخ مأمورين را با ناسزا و بدگويى دادند .
ياران حجر متفرّق مىشوند
زياد اشراف و بزرگان كوفه را خواست و با پرخاش و خطاب به آنان گفت : اى مردم كوفه ! با دستى سر مىشكنيد و با دست ديگر مرهم مىگذاريد . بدنهايتان با من و دلهايتان با حجر است ؟ با اين مرد ديوانه و سرتاپا شر و فساد ! شما با من هستيد ولى برادران ، فرزندان و افراد قبيلهء شما با حجراند و اين نيست مگر حيله و نيرنگ در بارهء من ، به خدا سوگند يا بايد صريحاً از وى دورى و تبرّى كنيد ، يا قومى را به شهر شما خواهم ريخت كه كجىهاى شما را راست گردانند .
چون گفتار زياد بدين جا رسيد ، حاضرين در مجلس به پاخاستند و گفتند ما پناه مىبريم به خدا از اين كه جز پيروى كردن از دستور تو و اطاعت كردن از فرمان امير المؤمنين « معاويه » نظر و يا فكر ديگر داشته باشيم و در بارهء حجر هر فرمانى كه مىتواند خاطر امير را جمع و آسوده كند فرمان برداريم .
زياد گفت : پس هر يك از شما برخيزد و برادر ، فرزند ، قوم خويش و افراد قبيلهء خود را كه به دور حجر گرد آمدهاند ، به سوى خود فرا خوانيد و هر يك از شما تا آن جا كه مىتواند در متفرّق ساختن ياران حجر اقدام نمايد .
سران كوفه دستور زياد را اجرا كردند ، و اكثر مردمى را كه دور حجر بودند متفرّق ساختند . و چون زياد ديد بيشتر ياران حجر متفرّق شدند ، به رئيس شرطهاش دستور داد