كه به نزد حجر برو اگر به حرف تو گوش داد و از تو پيروى نمود ، او را با خودت بياور و الا به افراد شرطه دستور بده چوبهاى ستونهاى بازار را از جا درآورند و با آن چوبها به ايشان حمله كنند و حجر را به نزد من آورند و هر كس مانع شد او را بكوبند .
رئيس شرطه به افراد خويش دستور داد چوبهاى ستونهاى بازار را از جا درآوريد و حمله كنيد افراد پليس زياد چنين كرده و با چوبهاى گران رو به اصحاب حجر كردند .
عمير بن يزيد كندى كه مردى از خاندان هند معروف به « ابو العمرطه » بود گفت : اى حجر ! از ياران تو به جز من كسى شمشير به همراه ندارد ، و از يك تن كارى ساخته نيست . حجر گفت : حالا چه كنم صلاح چيست ؟ عمير گفت : بايد هر چه زودتر از اين جا حركت كنى و خود را به افراد قبيلهات برسانى كه آنان از تو حمايت و پشتيبانى كنند .
در اين موقع زياد بالاى منبر ايستاده و به افراد شرطه تماشا مىنمود كه ايشان با چوبها به اصحاب حجر حمله كردند . مردى از حمراء « 1 » به نام بكر بن عبيد عمودى بر سر عمرو بن حمق « 2 » كه از ياران نزديك حجر بود زد كه عمرو از شدّت ضربت به روى زمين افتاد ، ولى فوراً دو تن از قبيلهء ازد ، او را برداشتند و به خانهء يكى از افراد قبيلهاش حمل نمودند . عمرو در خانهء اين مرد مدّتى مخفى گرديد و پس از بهبودى از آن جا بيرون رفت .
طبرى مىگويد : اصحاب حجر پس از اين حمله به سمت درب مسجد كه به درب
هامش
( 1 ) . حمراء لقبى بود كه عربهايى كه گرد دستگاه خلافت بودهاند بر ايرانيان گذارده بودند .
( 2 ) . طبرى از عبد الله بن عوف نقل مىكند كه وى ميگويد يك سال پس از كشته شدن مصعب ، وارد كوفه شدم به ناگاه يك مرد احمرى را در راه ديدم و از روزى كه عمرو بن حمق ضربه خورده بود ، او را نديده بودم و فكر نميكردم كه اگر روزى ضارب عمرو را ببينم ميشناسم ، ولى چون اين مرد را ديدم حدس زدم كه ضارب عمرو باشد . و چون ديدم اگر موضوع را به صورت سؤال مطرح كنم ، ممكن است اصلًا منكر فضيه بشود مسئله را بدين گونه مطرح كردم : از روزى كه عمرو بن حمق را زدى و سر او را شكافتى تا امروز تو را نديده بودم . گفت چشمهايت چقدر تيز بين و نظرت صائب است . آرى از عملى كه آن روز از من سر زد ، نادم و پشيمانم ، زيرا عمرو مرد لايق و شايستهاى بود . چون گمانم مبدل به يقين گرديد گفتم به خدا سوگند تا انتقام عمرو را از تو نگيرم دست از تو بر نميدارم . از من خواهش و تمنا كرد كه از تقصيرش درگذرم ، ولى به گفتارش اعتنا نكردم غلامى داشتم كه ايرانى و اصفهانى ود و نيزهء سنگينى در دست داشت آن را از وى گرفتم و محكم بر سر ان مرد فرود آوردم كه به رو برزمين افتاد و من در همين حالش گذاشتم و رفتم ، ولى بعداً جراحتش التيام پيدا كرده و خوب شده بود كه بار دگر با او ملاقات كردم و هر دفعه كه مرا ميديد ميگفت خداوندا ميان من و تو قضاوت كند ، و من نيز در جوابش ميگفتم : خداوند در ميان تو و عمرو بن حمق قضاوت نمايد .