تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
نگه داشتند . خالد بدون سؤال و پرسش و بدون اين كه در اين مورد تحقيقاتى به عمل آورد و پاسخى گويد دستور داد كه تمام اقوام و افراد مالك را بزنند و همگان را به قتل برسانند آنان فرياد زدند كه ما مسلمانيم چرا فرمان قتل ما را صادر مىكنى ؟ به چه مجوزى ما را مىكشى ؟ خالد گفت به خدا سوگند شما را خواهم كشت . پير مردى از ميان آنان گفت مگر ابو بكر شما را از كشتن كسانى كه رو به سوى قبله نماز مىخوانند منع نكرده است ؟ خالد گفت : ارى ابو بكر ما را از قتل چنين افرادى ممنوع كرده است ولى شما هيچ گاه نماز نخوانده‌ايد . اعثم مىگويد : در اين هنگام ابو قتاده از جاى خود برخاست و به خالد گفت من گواهى مىدهم كه تو حق تعرض به اين افراد را ندارى ، خالد گفت چرا ؟ ابو قتاده گفت : زيرا خود من ناظر جريان بودم آن گاه سپاه ما به آنان حمله بردند و چشمشان به لشكريان ما افتاد گفتند شما چه كسانى هستيد گفتيم ما مسلمانيم پس آنان گفتند : ما نيز مسلمانيم سپس ما اذان گفتيم و نماز خوانديم آنان هم در صف ما قرار گرفتند و با ما نماز خواندند . خالد گفت : ابو قتاده ! راست مىگويى گر چه آنان به همراهى شما نماز را به جاى آوردند ولى از دادن زكات خوددارى نموده‌اند بنا بر اين چاره‌اى جز كشتن آنان نيست . اعثم مىگويد : پير مردى از ميان آنان بلند شد و سخنانى گفت ولى خالد كوچك‌ترين توجهى به دو و به گفتارش ننمود و همهء آنان را يك به يك گردن زد . اعثم مىگويد : ابو قتاده آن روز سوگند ياد كرد كه ديگر در هيچ جنگى كه خالد فرمانده آن باشد شركت نكند . اعثم به گفتار خود چنين ادامه مىدهد كه : خالد پس از كشتن افراد مالك بن نويره او را به پيش خود خواند و به قتل وى نيز فرمان داد مالك گفت آيا مرا مىكشى ؟ در صورتى كه من كه يك مسلمانم و به سوى قبلهء مسلمانان نماز مىخوانم ؟ خالد گفت : اگر مسلمان بودى از دادن زكات امتناع نمىورزيدى اقوام و عشيره‌ات را