داشتيم در روى زمين نه از قريش خبرى بود نه از ابطحى . « 1 »
اعثم مىگويد : زياد بن لبيد كه شترهاى زكات را از حضرموت به مدينه فرار مىداد در اثناى راه از رفتن به سوى ابو بكر منصرف گرديد و شترها را به وسيلهء شخص مطمئنّى به مدينه فرستاد و به او دستور داد از جريانى كه پيش آمده است چيزى به ابو بكر نگويد سپس به نزد « بنى ذهل بن معاويه » « 2 » كه تيرهاى از قبايل كنده بود برگشت و جريان را به آنان گفت و از آنان دعوت كرد كه بيعت ابو بكر را بپذيرند و از وى اطاعت و پيروى كنند .
يكى از سران بنى ذهل به نام حارث بن معاويه « 3 » رو به او كرد و گفت : زياد ! تو ما را به اطاعت و پيروى از شخصى دعوت مىكنى كه نه از ما پيمانى براى وى گرفته شده است و نه پيامبر خدا به ما دستور بيعت با او داده است و نه به شما . زياد در پاسخ او گفت اى مرد راست گفتى ، در بارهء وى بيعت و پيمانى وجود نداشته است ولى ما او را به چنين مقامى انتخاب و اختيار نمودهايم .
حارث گفت : بگو ببينم چرا اهل بيت پيامبر را از اين مقام دور ساختيد در صورتى كه آنان سزاوارتر از ديگران بودند زيرا خداوند مىفرمايد خويشاوندان و صاحبان قرابت در كتاب خدا - يعنى طبق دستور خدا - نسبت به همديگر اولى و نزديكتر از ديگرانند .
زياد گفت : گروه مهاجر و انصار به كار خود از تو آشناترند .
حارث گفت : نه به خدا سوگند شما صاحبان اين مقام را از مقامشان كنار زديد و در بارهء آنان حسد و عداوت ورزيدند ، زيرا من عقلًا باور نمىكنم كه پيامبر از دنيا برود و براى اين مردم شخصى را معيّن نكند كه از وى پيروى كنند ، اى مرد از ما دور شو زيرا تو ما را به راهى كه مورد رضاى خدا نيست دعوت و رهبرى مىكنى .
سپس حارث بن معاويه اشعارى سرود كه مضمونش چنين بود :
هامش
( 1 ) . منظور وى سلاطين سبئيه است از حمير و ديگران كه از قريش سابقهدارتر بودند .
( 2 ) . بنى ذهل خاندانى بودند كه در حضرموت به سر مىبردند : جزيرة العرب همدانى ، ص 85 .
( 3 ) . نام و نسب حارث بن معاويه در جمهرهءابن حزم ، ج 2 ، ص 477 آمده است كه وى فرزند معاوية بن ثور از قبيلهءكنده بود .