زكات ابا ندارم ولى به اين شتر علاقهء فراوان دارم ، اگر صلاح مىدانى در اين باره با زياد گفتگو كن تا اين شتر را رها كند و من در عوض آن شتر ديگرى به او بدهم .
اعثم گويد : حارثة بن سراقه به نزد زياد بن لبيد آمد و گفت : اگر امكان دارد منّتى بر اين جوان بگذار و شتر وى را به او برگردان و به جاى آن ، شتر ديگرى تحويل بگير .
زياد در پاسخ حارثه گفت :
اين شتر جزء خدا گرديد و به عنوان زكات علامتگذارى شده است و من دوست ندارم كه به جاى آن ، شتر ديگرى را قبول كنم .
بلاذرى اين داستان را بدين صورت آورده است كه : زياد بن لبيد مرد سختگيرى بود . شترى از يك نفر كندى به عنوان زكات گرفت او گفت كه اين شتر را به من بده و به جاى آن شتر ديگرى از من بگير . زياد پيشنهاد او را نپذيرفت و گفت : من به اين شتر مارك صدقه زدهام و قابل برگشت نيست . اشعث بن قيس در اين باره با وى سخن گفت باز نپذيرفت ، در اين جا بود كه مردم كنده به جز قبيلهء « سكون » بيعت او را شكستند ، ولى قبيلهء سكون با وى بودند .
بلاذرى در يك روايت ديگر چنين مىگويد كه زياد و ابو اميّه از يك نفر كندى شترى به زكات گرفتند ولى او از آنان درخواست نمود كه شتر ديگرى را به جاى آن بگيرند . ابو اميّه در اين مورد با وى مماشات نمود ولى زياد ممانعت و سختگيرى كرد .
اعثم اين داستان را چنين ادامه مىدهد : « 1 » حارث كه پيشنهاد جوان صاحب شتر را به زياد رسانيد نه تنها جواب منفى از وى شنيد ، بلكه ناچار شد شاهد تندى و پافشارى وى نيز باشد ، تا آن كه به تنگ آمد ، خشمناك گرديد و گفت : ما مىگوييم اين شتر را از راه كرامت و بزرگوارى رها كن و گرنه از راه لئامت و خوارى رهايش خواهى نمود ، زياد نيز از گفتار حارثه خشمناك گرديد و گفت من اين شتر را رها نمىكنم تا ببينم چه كسى آن را از دست من تواند گرفت .
اعثم مىگويد : حارثه از اين گفتار لبخند تمسخرآميزى بر لب نهاد و اشعارى بدين
هامش
( 1 ) . تفصيل اين داستان را مانند آنچه اعثم روايت مىكند با اندكى اختلاف الكلاعى در كتاب الاكتفاء آورده است .