« پيامبرى كه مورد اطاعت ما بود از جهان رفت ، درود خدا بر او باد و جانشين و خليفهاى براى خود معيّن ننمود ؟ » . « 1 »
اعثم مىگويد : در اين هنگام بود كه « عرفجة بن عبد الله » برخاست و گفت : به خدا سوگند كه حارث راست مىگويد . اين مرد را بيرون كنيد فرستندهء او به مقام خلافت هيچگونه لياقت و استحقاق ندارد و گروه مهاجر و انصار در بارهء اظهار نظر نمودن در امور دين و امّت شايستهتر از پيامبر و خاندانش نيستند .
اعثم مىگويد : آن گاه مرد ديگرى از قبيلهء كنده به نام « عدى » برخاست و گفت :
مردم ! به گفتار « عرفجه » گوش فرا ندهيد و از فرمان او پيروى نكنيد زيرا او شما را به كفر مىخواند و از پيروى حق جلوگيرى مىكند ، اينك به دعوت زياد جواب مثبت بدهيد و بر آنچه مهاجر و انصار راضى شدهاند شما نيز راضى شويد زيرا آنان به كار خود از شما آگاهترند .
اعثم مىگويد : چند نفر از پسر عموهاى اين مرد از جاى خود برخاستند و او را به باد فحش و ناسزا گرفتند و سخت كتكش زدند به طورى كه بدنش مجروح و خونآلود گرديد سپس به زياد حمله كردند و خواستند او را بكشند ولى از قتلش منصرف گرديدند و او را از محلّ سكونتشان بيرون كردند .
اعثم مىگويد : زياد به سوى هر يك از قبايل كنده كه مىرفت به او جواب مثبت نمىدادند و دست رد بر سينهء او مىزدند . « 2 »
زياد چون وضع را بدين منوال ديد به سوى مدينه حركت نمود و به نزد ابو بكر رفت و جريان را به اطلاع وى رسانيد و چنين وانمود كرد كه قبايل كنده قصد ارتداد و برگشتن
هامش
( 1 ) .كان الرسول هو المطاع فقد مضى * صلى عليه الله لم يستخلفاين مرد چون از عربهاى صحرا نشين بوده و مصاحبت با پيامبر را در مدينه درك نكرده احاديث پيامبر را در تعيين وصى پس از پيامبر نشنيده بوده .
( 2 ) . از اين گفتار چنين استفاده مىشود كه : زياد اين قبايل را به اسلام دعوت نمىكرده است زيرا كه آنان مسلمان بودند و به نماز و زكات اعتراف داشتند تنها اين كه خلافت ابو بكر را انكار كرده و از دادن زكات به وى امتناع مىورزيدند .