گواه رسوايى و شاهد محكمى بر دروغ بوده آن است و با داشتن چنين دليل محكم و گواه روشن ، به دلائل ديگر نيازمند نيست اينك متن داستان :
1 . در اين داستان آمده است : آن گاه كه عمر در مدينه خطبهء نماز جمعه را ايراد مىنمود ناگهان واقعيت بر وى مكشوف گرديد و از شهر مدينه شهر فسا و موقعيت خطرناك سپاهيان خويش را در آن جا بديد و آنان را از آن فاصلهء دور راهنمايى و به پناه بردن به كوه دعوتشان نمود و صداى عمر به گوش سپاهيان رسيده ، طبق دستور وى به كوه پناه بردند و سنگرگيرى كردند و از هزيمت و شكست حتمى مصون ماندند و به فتح و پيروزى بزرگى دست يافتند .
ما مىگوييم اگر رسم و روش پروردگار با بندگان نيكش چنين بود ، چرا همان خليفه را در جريان « پل ابو عبيده » آگاه نساخت كه نگذار لشكر وى از پل عبور كنند و به آن شكست بزرگ دچار گردند .
و چرا در جنگ احد خداوند پيامبرش را آگاه نساخت كه تيراندازان را گماشته بود براى محافظت ، نگذارد محل مأموريتشان را در دهانهء كوه تخليه كنند و سپاهيان مشركين نتوانند از پشت سر به مسلمانان حمله كنند و آن هزيمت و شكست جبران ناپذير را بر سپاه الام متوجه سازند و گروه زيادى از مسلمانان را از دم شمشير بگذرانند و به خونشان آغشته كنند ؟
2 . باز ما مىگوييم شخصى كه به عنوان پيك به سوى عمر رهسپار گرديد چگونه خبر مهم فتح و پيروزى را به اين همه مدّت تأخير انداخت و اين مژده را به خليفه نداد تا جريان اطعام تمام گرديد و باز در طول راه نيز كه به همراه خليفه به منزل او مىرفت در اين باره چيزى نگفت و در خانهء خليفه هم لب فرو بست تا بار ديگر از غذا خوردن فارغ گرديد ، آن گاه خودش را معرفى نمود و . . .
آرى چگونه و چرا اين پيك خبر مهم را در اين مدّت طولانى به تأخير انداخت ؟
و در اين مدت طولانى شتر وى كه سبد جواهر را براى عمر حمل مىنمود در كجا بود ؟
3 . باز مىگوييم آيا اين فرماندهى كه جواهرات را به عنوان هديه براى عمر فرستاد به
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 521
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٥٢١