خواندن خطبه نماز جمعه بود از آن جا كه اوضاع سپاه ساريه را در فسا بديد ، به او خطاب نمود كه « يا سارية بن زنيم الجبل ، الجبل » . اى ساريه به كوه پناهنده شو . به كوه . صداى عمر از مدينه به گوش مسلمانان در فسا رسيد و آنان در كنار كوهى قرار گرفته بودند كه اگر به آن كوه پناهنده مىشدند دشمن فقط از يك سو مىتوانست به آنان حمله كند و سپاهيان مسلمانان نيز در اثر شنيدن صداى عمر به همان كوه پناهنده شدند و از آن جا به ايرانيان حمله كردند و شكستشان دادند . ساريه در اين جنگ غنائم فراوانى به دست آورد كه در ميان آنها سبدى پر از جواهر از جواهرات گرانقيمت بود ، ساريه از سپاهيان در خواست نمود كه اين سبد را با مژده و خبر فتح و پيروزى به وسيله يك نفر از سربازاناش به نزد عمر فرستاد . آن شخص موقعى به مجلس خليفه وارد شد كه وى سفره گسترده بود و گروهى را اطعام مىنمود پيك ساريه نيز به دستور خليفه به حلقهء آنان پيوست و چون غذاىشان را خوردند خليفه به سوى خانه خويش حركت نمود ، پيك ساريه نيز پشت سر او به راه افتاد و چون عمر به خانه رسيد و نهار او را كه از نان خشك و روغن زيتون و نمك تشكيل مىشد حاضر كردند ، عمر به همسرش ام كلثوم گفت :
براى غذا خوردن به پيش ما نمىآيى ؟ امّ كلثوم گفت : من صداى مرد بيگانهاى را در پيش تو مىشنوم ، عمر گفت : آرى مرد بيگانهاى در پيش من مىباشد ، امّ كلثوم گفت : اگر مىخواستى من خودم را به مردان نشان دهم لباسهاى بهترى براى من تهيه مىنمودى ، عمر گفت : امّ كلثوم آيا به اين خشنود نيستى كه بگويند امّ كلثوم دختر على و همسر عمر است ؟
امّ كلثوم گفت : اين افتخارى نيست كه بتواند مرا خشنود و اشباع كند ، عمر به پيك ساريه گفت پيش آى و غذا بخور اگر او از من خشنود بود غذا به از اين بود .
سيف مىگويد - هر دو مشغول غذا خوردن شدند و چون فارغ گرديدند آن مرد گفت من پيك ساريه فرمانده لشكر تو هستم عمر به او خوش آمد گفت و به خود نزديكتر ساخت زانو به زانويش نشانيد . آن گاه اوضاع لشكر را از وى جويا گرديد پيك ساريه خبر فتح و پيروزى مسلمانان را به خليفه داد و جريان سبد جواهر را نيز با وى در ميان
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 519
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٥١٩