تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
هجده روايت از روايات سيف كه طبرى نقل نموده ديده مىشود ولى چون ما نام او را جز در روايات سيف در جاى ديگر پيدا نكرديم او را نيز مانند راويان گذشته از ساخته‌هاى سيف معرفى نموديم .

ارزيابى و مقايسه

اين بود خلاصه‌اى در بارهء ضعف و تزلزل سند داستان اسود عنسى كه سيف آن را نقل نموده است و امّا ضعف اين داستان از نظر متن و مفهوم در صورتى روشن مىگردد كه به گفتار تاريخ‌نگاران ديگر نظرى بيفكنيم و اين دو گفتار را با هم تطبيق و مقايسه كنيم . اينك گفتار مورّخين ديگر در داستان اسود عنسى . بلاذرى در فتوح البلدان داستان اسود عنسى را آورده است كه خلاصه‌اش اين است : « اسود بن كعب بن عوف » كهانت و پيش‌گويى مىكرد و ادعاى نبوت مىنمود و قبيلهء خودش كه قبيلهء عنس بود از وى پيروى كردند و از قبيله‌هاى ديگر نيز گروهى به او گرويدند . اسود خودش را « رحمان يمن » ناميد و يك الاغ تربيت شده‌اى هم داشت كه هر وقت به او مىگفت براى پروردگارت سجده كن به سجده مىافتاد و هر وقت مىگفت زانو بزن زانو مىزد . و بعضى از تاريخ‌نويسان اسود را « ذوالخمار » گفته‌اند زيرا او هميشه عمامه يا دستارى بر سرش مىبست . و بعضى از مورّخان گفته‌اند نام اصلى اسود « عبهله » بود ولى از بس كه سياه چهره بود ، اسود « 1 » معروف گرديد . بلاذرى مىگويد : اسود به صنعاء رفت و آن جا را به تصرّف خويش درآورد و حاكم آن جا را كه از جانب پيامبر اسلام حكومت مىكرد بيرون راند و ايرانىزادگان را كه در يمن بودند و « ابناء » « 2 » ناميده مىشدند سخت مورد فشار و شكنجه قرار داد و « مرزبانه » همسر « باذان » پادشاه ايشان را به همسرى خود درآورد چون خبر به رسول خدا رسيد « قيس بن هبيرة بن مكشوح مرادى » را به جنگ اسود مأمور نمود و به او دستور داد كه
هامش
( 1 ) . زيرا كه اسود در عربى به معناى سياه است . ( 2 ) . چون ابناء جمع ابن و به معناى فرزندان است بدين جهت اعراب ايرانيان مقيم يمن را ابناء يعنى فرزندان ايران و ايرانىزادگان ناميدند .