و انى لذو صبر و قد مات اخوتى * و لست عن الصهباء يوماً بصابر
رماها امير المؤمنين بحتفها * فخلانها يبكون حول المعاصر
ترجمه : مگر نديدى كه روزگار جوانمرد را به لغزش گرفتار مىكند و مرد نمىتواند تقديرت را از خود بازگرداند ، من بردبارى كردم و ناشكيبايى از خود نشان ندادم و از پيشآمد روزگارى كه همواره مبناى حكومتاش بر ستم است ، نترسيدم . من با اين كه برادرهايم از دستم رفت ، در مصيبت فراقشان دامن صبر از دست ندادم ، ولى تاب مفارقت شراب را يك روز هم ندارم . امير المؤمنين آن را نابود كرد و دوستداران شراب در اطراف چرخشتها اشك شوق از ديده مىبارند .
عمر چون گفتار ابو محجن را شنيد ، گفت : آن چه در دل داشتى و ما را از آن خبر نبود آشكار نمودى ، حتماً بايد من كيفر تو را سختتر كنم ، چون در مىگسارى اصرار مىورزى . على ( ع ) فرمود : تو چنين حقّى ندارى و جايز نيست كه مردى را كيفر دهى به كارى كه به زبان گفته ولى هنوز مرتكب آن نشده است . با توجّه به اين كه خداى تعالى در بارهء شاعران فرمايد :
أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ
« آنان ، آن چه را كه نمىكنند مىگويند » عمر گفت : خدا جمعى را از آنان استثناء كرده و فرموده است :
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
« مگر آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دهند » على فرمود : مگر اين مى خواران را تو از مؤمنين صالح مىپندارى ؟ يا اين كه رسول خدا ( ص ) فرمود : بنده در حال ايمان شراب نمىخورد ! « 1 » و در الاصابه است كه ابو محجن نزد عمر رفت ، عمر گمان كرد كه ابو محجن مشروب خورده است ، دستور داد دهاناش را ببوييد ، ابو بحجن گفت : اين كار تو از همان تجسّسى است كه از آن نهى شدهاى ، پس عمر او را واگذاشت .
طبرى در بيان وقايع سال 14 ه - . روايت كرده است : در همين سال بود كه عمر فرزند خود و ياران وى را با ابو محجن به خاطر شراب خوردن ، حدّ زد . « 2 » و ابن كثير گفته است : در
هامش
( 1 ) . الاغانى ، ج 19 ، ص 142 .
( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 152 .