گفتند : نه خدا حراماش كرده و نه رسولاش « 1 » ، زيرا خداى متعالى مىفرمايد :
لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ،
« يعنى بر آنان كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته انجام مىدهند ، در آن چه مىخورند گناهى نيست مادامى كه پرهيزكارند و ايمان دارند و كارهاى شايسته انجام مىدهند » .
عمر رو به اطرافياناش كرد و گفت : در بارهء اينان چه مىگوييد ؟ هر كس حرفى زد ، عمر كسى به نزد على بن ابى طالب ( ع ) فرستاد و در اينباره با آن حضرت مشورت كرد ، على ( ع ) گفت : اگر مقصود از اين آيه آن باشد كه اينان مىگويند ، بايد مردار و خون و گوشت خوك را نيز حلال بدانند ، چون اين جواب را از حضرت شنيدند ساكت شدند . پس عمر به على ( ع ) گفت : نظر شما چيست ؟ گفت : رأى من اين است كه اگر شراب را حلال دانسته و خوردهاند بايد كشته شوند و اگر با ايمان بر حرمتاش ، مىگسارى كردهاند بايد حدّ بر آنان جارى شود ، عمر از جماعت پرسيد ، گفتند : به خدا قسم ما هيچ شكّى در حرمتاش نداشتيم و آن چه گفتيم ، براى فرار از چنگ قانون شرع بود . تا تازيانه نخوريم . عمر يكى يكى آنان را حدّ مىزد و بيرون مىرفتند تا نوبت به ابو محجن رسيد ، چون او را شلاق زد اين اشعار را سرود . « 2 »
الم تر ان الامر يعثر بالفتى * و لا يستطيع المرء صرف المقادر
صبرت فلم اجزع و لم اك كائعاً * لحادث دهر فى الحكومة جائر
هامش
( 1 ) . ما حرمها الله و لا رسوله .
( 2 ) . سييف اين داستان را تحريف نموده و ابيات را هم به ديگرى نسبت داده است ، رجوع شود به طبرى ، وقايع سال 18 ، ج 4 ، ص 222 .عسس را چنين گفت مى خوارهاى * كه از مىپرستى نيم چارهاى
چو بينى جوانمرد لغزيده پاى * درشتى رها كن ، به نزمى گراى
كه تقدير نايد به تدبير راست * فرار از كمند قضايش كه راست ؟
مرا هست صبر و تحمّل بسى * ننالم به دوران زجور كسى
به مرگ عزيزان شكيباستم * ولى نا شكيبا ز صهباستم
چه گويم به زاهد كه دورش فكند * نه خربنده داند كه گوهر به چند
ببين گرد چرخشت ياران مى * همه اشك ريزان به دامان وى( مترجم )