تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
و در الاصابه و الاستيعاب چنين است كه پس از اين جريان ، ابو محجن به نزد سعد بن ابى وقاص رفت و تصادفاً ايّام قادسيه از ايّام جنگ با ايران بود از محمّد بن سعد بن ابى وقاص روايت كرده‌اند كه گفت : در جنگ قادسيه ، ابو محجن را نزد سعد آوردند در حالى كه سرمست از باده بود ، سعد دستور داد تا به زنجيرش كنند . آن روز سعد به خاطر زخمى كه بر تن داشت ، به ميدان نيامد و خالد بنت عرفطه را فرمانده سواره نظام نمود و براى خود محلّى را كه چشم‌انداز به لشكرگاه داشت ، انتخاب كرد . چون دو لشكر به هم رسيدند ابو محجن گفت :
كفى حزناً ان ترتدى الخيل بالقنا * و اترك مشدوداً على و ثاقياً
ترجمه : اين اندوه مرا بس كه در چنين روزى كه سواران با نيزه‌هاى آخته در رفت و آمد هستند ، مرا بايد با دست و پاى زنجير شده به كنارى انداخته باشند . سپس روى به دختر خصفه عيال سعد كرد و گفت : واى بر تو مرا رها كن من با تو پيمان خدايى مىبندم كه اگر از ميدان سالم بازگشتم خودم آمده ، پاى به زنجير كنم و چنان چه كشته شدم شما از دست من راحت شده‌ايد . زن زنجير را از پاى ابو محجن برداشت او از جاى برجست و بر اسبى كه متعلّق به سعد بود ( به نام بلقاء ) سوار گشته و نيزه‌اى به دست گرفته روانه گرديد . به هر ناحيه كه حمله مىكرد شكست مىداد ، مردم مىگفتند : اين فرشتهء نصرت است ، آمده اسلام را يارى كند . سعد خود ، ناظر اين حملات بود و مىگفت : جست و خيز اين اسب ، جست و خيز است من ( بلقاء ) است ، ولى نيز زدن به نيزه بازى ابو محجن مىماند در صورتى كه او به زنجير گرفتار است ، چون دشمن شكست خورد ابو محجن بازگشت تا اين كه دوباره پاى خود را به زنجير گذاشت . جريان را دختر خصفه به سعد گزارش داد ، سعد گفت : به خدا قسم ! من امروز مردى را حدّ نخواهم زد كه خداوند به دست او مسلمان‌ها را اين چنين نعمتى عطا فرموده ، پس ابو محجن را رها كرد . ابو محجن گفت : آن ايّام كه بر من حد زده مىشد مىخوارگى مىكردم و خود را به وسيلهء حدّ تطهير مىكردم ، ولى چون تو حدّ را از من برداشتى ، به خدا قسم ديگر مىگسارى نخواهم كرد .
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 248 | السيد مرتضى العسكري / سيد احمد فهرى زنجانى / عطا محمد سردارنيا