بر تو بانگ مىزنند ، در آن هنگام با على جنگ خواهى كرد ، در حالى كه تو ستمكار مىباشى « 1 » پس روبه على كرد و فرمود : اگر كار عايشه به دست تو افتاد با او رفق و مدارا كن . « 2 »
داستان حوأب به روايت غير سيف
اين بود حديثى كه از پيغمبر اكرم ( ص ) به عنوان پيشگويى روايت نمودهاند و اصل داستان را به طورى كه مورّخين روايت نمودهاند ، چنين است : عرنى - صاحب شتر عايشه - گفت : من سوار بر شترى بودم و راه مىپيمودم كه ناگاه سوارى پيش آمد و گفت : اى صاحب شتر ، شترت را مىفروشى ؟
گفتم : آرى .
گفت : به چند ؟
- به هزار درهم .
- مگر ديوانهاى ؟ مگر شتر به هزار درهم به فروش مىرود ؟
- آرى ، شتر من .
- از چه رو اين سخن مىگويى ؟
- جهتاش اين است كه من با اين شتر ، هيچ كس را تعقيب نكردهام ، مگر آن كه به او رسيدهام و هركه مرا تعقيب كرده است ، اگر من بر اين شتر سوار بودهام دسترسى به من پيدا نكرده است .
- اگر بدانى كه اين شتر را براى چه كسى مىخواهم ، با من بهتر از اين معامله مىكنى .
- براى كه مىخواهى ؟
- براى مادرت .
- من مادرم را در خانهاش گذاشتهام و او از پا افتاده و قدرت حركت ندارد .
هامش
( 1 ) . سيوطى در خصايص ، ج 2 ، ص 137 ؛ و ابن عبد البر در ترجمه عايشه در استيعاب اين روايت را نقل كرده و سپس گفته است : اين روايت از نشانههاى نبوّت است .
( 2 ) . ابن عبد ربه در عقد الفريد ، ج 3 ، ص 118 ؛ و سيرهء حلبيه ، ج 3 ، ص 320 - 321 .