تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
- من اين شتر را براى امّ المؤمنين عايشه مىخواهم . - اگر چنين است شتر را بدون دريافت بها به تو واگذار نمودم . - نه ، ولى با من به منزل بيا تا يك شتر و باقى قيمت آن را هم مبلغى پول بدهم . گويد : بازگشتم شتر مادّه باردارى را كه از آن عايشه بود ، با چهارصد يا شش صد درهم اضافه به من داد ، آن گاه گفت : راه را مىشناسى ؟ گفتم : آرى از همه بهتر . گفت : پس با ما بيا . من به همراه آنان به راه افتادم از هر بيابان و رودخانه‌اى كه مىگذشتيم ، از من مىپرسيدند اين جا كجاست ؟ تا ابن كه گذرمان به آب حوأب افتاد سگ‌هاى آن جا بانگ برآوردند ، گفتند : اين چه آبى است ؟ گفتم : آب حوأب . گويد : عايشه با صداى بلند فريادى كشيد ، آن گاه با دست به شتر زد تا آن كه شتر را خواباند ، پس گفت : به خدا قسم من همانم كه سگ‌هاى حوأب در ره‌گذرم بانگ زدند ، مرا برگردانيد ( سه مرتبه اين جمله را تكرار كرد ) عايشه شتر را خواباند و مردم نيز شتران خود را در اطراف او خواباندند ، ايشان به همين حال بودند و عايشه از ادامه حركت خوددارى مىكرد تا فردا همان موقع . گويد : ابن زبير خواهرزادهء عايشه به نزد عايشه آمد ، پس گفت : بشتاب ، بشتاب ، كه به خدا قسم على بن ابى طالب به شما رسيد ، پس از آن جا كوچ كردند و مرا دشنام دادند . . . تا آخر روايت . « 1 » در مسند احمد چنين است كه در اين موقع زبير گفت : باز مىگردى ؟ شايد خداى عزّ و جل به واسطهء تو ميان مردم صلح دهد . « 2 » ابن كثير گويد : با اين كه در اين روايت شرايط صحّتى كه شيخين قائلند موجود است معذلك شيخين آن را روايت نكرده‌اند . « 3 » و طبرى جلد از زهرى نقل مىكند كه عايشه بانگ سگ‌ها را شنيد ، سپس گفت : اين آب
هامش
( 1 ) . ابن كثير ، ج 6 ، 136 ؛ و خوارزمى در مناقب باب جنگ جمل ؛ و المستدرك ، ج 3 ، ص 119 ؛ و الاصابه ، ص 62 . ( 2 ) . مسند احمد ، ج 6 ، ص 97 . ( 3 ) . البداية و النهاية ، ج 7 ، ص 230 .