تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
به همين زودى مورد حملهء لشكريان اسلام قرار خواهند گرفت ، و صلاح در اين است كه خود نزد پيغمبر ( ص ) آمده از وى امان بخواهند . در بين راه ابو سفيان را كه از مكّه بيرون آمده بود تا از پيغمبر ( ص ) خبرى به دست آورد ملاقات كرد و به وى گفت : چه خوب شد كه تو را ديدم به خدا قسم اگر سربازان اسلام به تو دست يابند گردنت را مىزنند . . . سپس ابى سفيان را در رديف خود سوار استر كرد و با خود نزد رسول خدا ( ص ) آورد تا برايش امان بگيرد . لشكريان اسلام در دل شب دسته دسته گرد هم نشسته آتش روشن كرده بودند ، تا هم از فراوانى آن قريش به هراس افتند و هم از نورش براى دفع خطرهاى احتمالى ، كه در تاريكى اتّفاق مىافتاد استفاده نمايند . مسلمانان كه عبّاس را مىديدند ، از كنار آنان عبور مىكند به يكديگر مىگفتند عموى رسول خداست كه مركب رسول خدا ( ص ) را سوار شده است . « 1 » تا آن كه عبّاس از كنار عمر گذشت . . . چون چشم عمر بر ابو سفيان افتاد فرياد زد : اى دشمن خدا ! سپاس خداى را كه تو را به چنگ ما گرفتار كرد بدون آن كه عهد و پيمان عدم تعرّضى ميان ما و تو بسته شود ، آن گاه با شتاب نزد رسول خدا ( ص ) رفت تا خبر گرفتارى ابو سفيان را گزارش دهد و اجازهء كشتن او را بگيرد . عبّاس چون اين را بديد ، ركاب بر استر زد و از عمر جلو افتاد . خود گويد : به عجله از استر به زير آمدم و به خدمت رسول خدا ( ص ) رسيدم بلافاصله عمر هم از راه رسيد و گفت : يا رسول الله ! اين ابو سفيان است كه بدون قيد و شرط دست‌گير شده . اجازه بده تا گردن‌اش را بزنم . من گفتم : اى رسول خدا ! من به ابو سفيان پناه داده‌ام ، وى در پناه من است . پس كنار رسول خدا ( ص ) نشستم ولى چون عمر در كار خود زياد پافشارى مىكرد ، به وى گفتم : آرام بگير اى عمر ! به خدا قسم كه اگر ابو سفيان يكى از مردان قبيلهء عدى بن كعب بود « 2 » اين گونه نسبت به او زبان درازى نمىكردى ، ولى چون مىبينى كه او از مردان
هامش
( 1 ) . شخصيّت عموى پيغمبر اسلام و سوار شدن ابو سفيان كنار عبّاس بر استر سوارى پيغمبر ، يك نوع تأمينى براى ابو سفيان در نظر سربازان اسلام بود و مانع مىگشت كه نسبت به ابو سفيان هتك احترامى بشود . ( 2 ) . عدى بن كعب ، نام قبيلهء عمر است .