تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
ابو سفيان پرسيد ؟ على و عبّاس ، اين دو ستم‌ديده ، چه عكس العملى از خود نشان دادند ؟ گفت : خانه نشينند . ابو سفيان گفت : به خدا سوگند ! اگر براى ايشان زنده بمانم ، پاىشان را بر فراز بلندى مىرسانم ، و گفت : غبارى در محيط اجتماع مىبينم كه به جز بارش خون چيز ديگرى آن را فرو ننشاند . پس چون وارد مدينه شد ، در كوچه‌هاى مدينه قدم زد و اين اشعار را مىخواند :
بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم * و لا سيما تيم بن مرة أو عدى فما الأمر الا فيكم و اليكم * و ليس لها الا أبا الحسى على
ترجمه : اى فرزندان هاشم ! راه طمع حكومت كردن را بر مردم ببنديد به ويژه بر دو قبيلهء تيم بن مره و عدى ، ( تيم قبيلهء ابو بكر و عدى قبيلهء عمر بوده است ) اين حكومت از ميان شما برخاسته است و سرانجام بايد به شما بازگردد و كسى به جز على ( ع ) لياقت زمام‌دارى را ندارد . يعقوبى پس از اين دو بيت ، دو بيت ديگر اضافه نموده است :
أبا حسن فاشدد بها كف حازم * فانك بالامر الذى يرتجى ملى و ان امرءاً يرمى قصياً وراءه * عزيز الحمى و الناس من غالب قصى « 1 »
و در روايت طبرى است كه ابو سفيان پيش آمد ، در حالى كه چنين مىگفت : به خدا قسم ! گرد و غبارى در فضا مىبينم كه به جز خون چيزى آن را فرو ننشاند ، اى فرزندان عبد مناف ! ابو بكر را به كارهاى شما جه كار ؟ ! على و عبّاس آن دو ستم‌ديده و خوار گشته كجايند ؟ ! سپس گفت : اى ابو الحسن دست‌ات را بگشا تا با تو بيعت كنم . على ( ع ) خوددارى فرمود و قبول نكرد و ابو سفيان اين شعر متلمس را خواند :
ان الهوان حماز الاقل يعرفه * و الحر ينكره و الرسلة الاجد و لا يقيم على ضيم يراد به * الا الاذلان غير الحى و الوتد
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 105 ؛ و در موفّقيّات جريان را مفصّل‌تر از اين نقل مىكند رجوع شود به شرح نهج ، ج 6 ، ص 7 .
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 156 | السيد مرتضى العسكري / سيد احمد فهرى زنجانى / عطا محمد سردارنيا