مادّى و دنيوى منظور داشته ، خيال مىكرد رياستى كه نصيب رسول خدا ( ص ) شده همان رياستى است كه پدران آن بزرگوار از دست پدران ابو سفيان گرفته بودند . بنابراين ابو سفيان جنگ خود را با پيغمبر ، جنگ بر سر اين رياست موروثى مىدانست ، و در اين ميان چيزى را كه به حساب نمىآورد ، دين و آئين مقدّس الهى بود . وى دين رسول خدا ( ص ) را يكى از علل اصلى موفّقيّت پيغمبر ( ص ) و از دادن رياست موروثتى خود مىدانست . به همين علّت روزى كه رسول خدا ( ص ) شهر مكّه را فتح نمود و ابو سفيان كه تازه اسلام آورده بود شكوه و جلال لشكريان اسلام را ديد رو به عبّاس كرده گفت : اى ابو الفضل ! به خداى سوگند كه برادر زادهات امروز زمام پادشاهى نيرومندى را به دست گرفته است . عبّاس به او پاسخ داد : اى ابو سفيان ! اين كه مىبينى نبوّت است نه پادشاهى ، ابو سفيان گفت : چنين باشد . « 1 » چنين مردى كه روزى بزرگ قوم خود بوده و امروز شكست خورده و رياست را از دست داده ، و اكنون آن رياست به عموزادههايش رسيده ، راضى نمىشد از دست عموزادههايش نيز به در رود و در دستان خاندان بيگانهاى قرار گيرد .
براى فهميدن اين مطلب ، بايد به اهميّت تعصب قبيلهاى ميان عشاير و اقوام زمان جاهليّت و پيش از اسلام كه جنبهء حياتى داشت و كاملًا ميان ايشان حكمفرما بود ، توجّه داشته باشيم . مجاهدات عميق اسلام در ريشهكن ساختن اين تعصّب جاهلى صد در صد با موفّقيّت همراه نبود و زحمات رسول خدا ( ص ) و ياراناش در تحكيم مبانى برادرى و نوعدوستى به نتيجهء كاملى نرسيد ، و هرچند از طرف پيغمبر ( ص ) كوشش مىشد ولى باز هم آتش تعصّب به فاصلههاى كم و بيشى شعلهور مىشود ، چنانچه با مطالعه و بررسى دوران زندگى پيغمبر ( ص ) و ياراناش اين مطلب كاملًا روشن مىشود ، اين تعصّب ميان اولاد عبد مناف هم كه رياست قريش را داشتند كمتر از ديگران نبود .
ابن هشام از عبّاس روايت مىكند كه شب فتح مكّه ، استر پيامبر ( ص ) را سوار شد و بيرون آمده ، به تجسّس پرداخت تا مگر كسى را پيدا كند كه به وسيلهء او به قريش پيغام دهد كه
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 23 .