تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
آيه‌اى كه عمر وبن قيس خواند و صراحتاً از مرگ رسول خدا ( ص ) خبر داد ، و نه با احتجاج و استدلالى كه عبّاس عموى پيغمبر ( ص ) كرد ، با هيچ كدام ، تغيير نداد و به اينان و گفتارشان ارزش قائل نشد تا ابو بكر آمد و سخن گفت . آن گاه دلش آرام گرفت و ساكت شد خود او بعدها اين جريان را به صورت ذيل نقل مىكند : به خدا قسم ! به محض اين كه شنيدم ابو بكر اين آيه را تلاوت مىكند زانوهايم سست شد ، به حدّى كه به زمين افتادم و ديگر توانايى برخاستن نداشتم ؛ و دانستم كه رسول خدا ( ص ) مرده است » . « 1 »

چرا عمر وفات رسول خدا را انكار مىكرد ؟

آيا به راستى عمر از شدّت علاقه و محبّت به رسول خدا ( ص ) و از فشار غصّه و اندوهى كه با از دست دادن رسول خدا ( ص ) در خود مىديد شمشير كشيد و مسلمانان را كه مىگفتند رسول خدا ( ص ) از دنيا رفته تهديد مىكرد ؟ آيا آنچه بعضى از مورّخين نوشته‌اند كه عمر در آن روز ديوانه شده بود ، صحّت دارد و درست است ؟ « 2 » ولى نه . ما مىدانيم كه مطلب غير از اين‌هاست . به نظر ما ابن ابى الحديد به حقيقت مطلب پى برده است ؛ آنجا كه مىگويد : « عمر وقتى فهميد رسول خدا ( ص ) از دنيا رفته است ، ترسيد مبادا برسر امامت شورش و انقلابى بروز كند و انصار يا ديگران رشتهء حكومت را به دست گيرند ، لاجرم مصلحت ديد كه مردم را به هر نحوى كه ممكن است ساكت و آرام نگه دارد . اى اين جهت آن چه را كه گفت و مردم را به شك و ترديد واداشت ، براى محافظت حريم دين و دولت بود ، تا آن گاه كه ابو بكر رسيد » . « 3 »
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 334 و 235 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 442 - 444 ؛ ابن كثير ، ج 5 ، ص 242 ؛ ابن اثير ، ج 2 ، ص 19 و ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 128 و صفوة الصفوة ، ج 1 ، ص 99 ، به اختصار و كنز العمال ، ج 4 ، ص 48 ، حديث شمارهء 1053 . ( 2 ) . سيرهء حلبيه ج 3 / 392 و در حاشيه سيره ج 3 / 391 . ( 3 ) . شرح ابن ابى الحديد ج 1 / 129 .