به نظر ما گفتارابن ابى الحديد كه عمر از غلبهء انصار يا ديگران بر امامت ترسيد درست است ، زيرا على ( ع ) در زمرهء ديگرانى بود كه عمر مىترسيد مبادا قرعهء خلافت به نام او افتد ؛ زيرا كانديداى خلافت در آن روز سه نفر بيشتر نبودند .
نخست على بن ابى طالب كه تمام بنى هاشم طرفدار او بودند و ابو سفيان نام او را مىبرد و زبير به نفع او فعاليّت مىكرد و همچنين خالدبن سعيد اموى ، براءبن عازب انصارى ، سلمان ، ابوذر ، مقداد و ديگران از بزرگان اصحاب پيغمبر ( ص ) همه از على ( ع ) حمايت مىكردند . « 1 » دوم سعدبن عبادهء انصارى كه كانديداى طايفهء خزرج از انصار بود .
سوّم ابو بكر كه عمر ، ابو عبيده ، مغيرة بن شعبه و عبد الرّحمن بن عوف « 2 » پشتيبان او بوده از وى حمايت مىكردند .
امّا سعد بن عباده نمىتوانست به كرسى امارت تكيه زند ! زيرا طايفهء اوس از انصار مخالف او بودند و از مهاجران هم حتّى يك نفر پيدا نمىشد كه با او بيعت كند . بنابراين اگر دستهء ابو بكر بر ضدّ على ( ع ) قيام نمىكرد و هرچه زودتر ، حتّى پيش از آن كه كار آماده ساختن جنازهء رسول خدا ( ص ) به پايان برسد دست به اقدامى نمىزد ، كار خلافت به نفع على ( ع ) خاتمه پيدا مىكرد . هرگاه به على ( ع ) مهلت مىدادند تا پس از تجهيز و دفن جنازهء پيغمبر ( ص ) در آن مجمع حاضر شود با بودن مهاجرين و انصار و همهء بنى هاشم و بعضى از آل عبد مناف كه خلافت را حقّ مسلّم على ( ع ) مىدانستند ، هرگز ابو بكر به مقصود و قصد خود نائل نمىشد . گويى همين زمينه بود كه در دل عمر آن همه وحشت و اضطراب را ايجاد كرده بود كه اين چنين خود را به آب و آتش بزند . چنانچه بعضى از دانشمندان نيز عقيده دارند كه تمام جنبشها و فعاليّتهاى عمر ، چه پس از وفات پيغمبر ( ص ) كه مردن رسول خدا ( ص ) را انكار كرد و چه نزديك وفاتاش كه نگذاشت رسول خدا ( ص ) در بستر مرگ و در ساعات آخر عمر خود وصيّتى بنويسد ، از همين ترس سرچشمه مىگرفت .
هامش
( 1 ) . شرح حالاش پس از اين مىآيد .
( 2 ) . شرح حال ايشان پس از اين مىآيد .