تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
( 1 ) از سخنش ابن زياد به خشم آمده و گفت : تو هم كه از آنانى ، فرمان داد تا مضروبش كرده به زنجيرش كشيده در گوشه‌اى از قصر زندانيش كردند . گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، اى هانى تسليتت مىگويم . راوى گويد : به عمرو بن حجّاج ، خبر رسيد كه هانى كشته شد - رويحه دخت عمرو همسر هانى بود - عمرو با همهء قبيلهء مذحج به قصر حكومتى روى آورده ندا در داد كه من عمرو بن حجاجم و اينان هم رزم آوران مذحج و شخصيتهاى آنان ، ما طاعتى را از گردن فرو نگذاشته و تفرقهء جماعت را نمىخواهيم ، به ما گزارش رسيد كه صاحب ما هانى كشته شد . ابن زياد به علّت اجتماع مردم پى برد ، و به شريح قاضى فرمان داد تا بر هانى در آمده و بنگردش و سلامتش را به قومش اطلاع دهد ، شريح نيز چنان كرد و مردم با خبر شريح خشنود شده و برگشتند . اين خبر به مسلم بن عقيل رسيد ، و او با يارانش به جنگ با ابن زياد برخاسته و قصر ابن زياد را در حلقهء محاصره افكنده ، و ابن زياد در قصر متحصّن شده ، و جنگ بين لشكر ابن زياد و لشكر مسلم در گرفت . اصحاب ابن زياد كه با وى در قصر بودند ، از قصر به مردم اشراف يافته و ياران مسلم را از جنگ بر حذر داشته و آنان را از لشكر شام بيم مىدادند و اين وضع تا فرا رسيدن شب ادامه يافت . با فرا رسيدن شب ياران مسلم از پيرامونش پراكنده شده و به يك ديگر مىگفتند : با فتنه‌اى كه اين همه شتاب دارد چه كنيم ، بهتر آن است در خانه‌هايمان نشسته ، و اين دو گروه را واگذاريم تا خدا كارشان را به اصلاح آورد . جز ده نفر از جمعيت يارانش با وى نماند ، به مسجد رفت تا نماز مغرب را بگزارد و آن ده نفر نيز متفرّق شدند . مسلم چون وضع را چنين ديد ، يكّه و تنها در بازار و برزن و كوى كوفه حركت كرد ، تا دم در خانهء زنى طوعه نام توقف فرمود ، از وى آب خواست ، آبش داد ، و آنگاه