( 1 ) من حيات او را اراده كردم و او مرگم را اين عذر دوستت از مراد است هانى گفت : امير را چه شده ؟
ابن زياد گفت : هانى آرام باش ، اين كارها چيست كه در خانهات عليه امير المؤمنين و جمهور مسلمين جريان دارد ، مسلم بن عقيل را به خانهات در آورده برايش رزمجو و سلاح در خانههاى پيرامونت جمع مىكنى ، و خيال مىكنى كه كارت بر من پوشيده مىماند .
گفت : من كارى نكردم .
ابن زياد : چرا كردى .
هانى : چنين نيست .
ابن زياد : نوكرم معقل را فراخوانيد - اين معقل جاسوس ابن زياد بود و خيلى از اسرار جاريهء در منزل هانى را مىدانست - معقل آمد تا در نزدش بايستاد .
چون هانى وى را بديد بدانست كه او جاسوس بر وى بود و گفت : به خدا كه من نه مسلم را دعوت كرده و نه وى را دعوت به قيام كردم و ليكن به من پناهنده شده ، از نپذيرفتن او شرمم آمد و با اين پناهندگى ذمّهام به دو مشغول گرديد و پناهش دادم ، و حال كه بر اين اطلاع يافتى آزادم بگذار تا برگردم و او را از خانهام مرخّص نمايم تا هر جا كه خواهد برود و ذمّهام از اين حقّ جوار آزاد گردد .
ابن زياد گفت : نه به خدا از من جدا نگردى تا مسلم را تسليم دارى .
هانى گفت : نه به خدا هرگز به چنين ننگى تن در ندهم و ميهمانم را تسليمت نمىكنم تا وى را بكشى .
ابن زياد گفت : به خدا كه بايد حاضرش كنى ؟
هانى : هرگز نكنم .
سخن بين آن دو به درازا كشيد ، مسلم بن عمرو باهلى برخاست و گفت : امير اجازت دهند تا با هانى در نهان سخنى گويم ، هر دو به كنارى رفتند ، آن گونه كه ابن
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 102
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص١٠٢