پناه خواست ، ( 1 ) پناهش داد ، پسر طوعه از قصّه با اطلاع شد و خبر را به ابن زياد داد ، ابن زياد محمّد بن اشعث را فرا خواند و او را با جمعى براى دستگيرى مسلم فرستاد .
چون به خانهء طوعه رسيدند و صداى سم اسبان به گوش مسلم رسيد ، لباس جنگ بپوشيد و بر اسب بر نشسته و به جنگ با دشمن پرداخت .
مسلم ( كه از پستان شجاعت شير مكيده و در حقيقت سخن او اين بود :
كرده در روز ولادت كام من * باز با شهد شهادت مام من
) جمعى از لشكر دشمن را به هلاكت رسانيده ، شمشير در كف او آن چنان سر مىافشاند كه خاطرهء ذو الفقار را در دست حيدر كرّار تجديد مىكرد .
محمّد بن اشعث ندا در داد : اى مسلم براى تو امان است .
مسلم فرمود : امان نيرنگ بازان تبهكار را بهايى نيست ، باز رو به جنگ نهاد و ابيات حمران بن مالك خثعمى را به عنوان رجز مىخواند :
اقسمت لا اقتل إلّا حرّا * و ان رأيت الموت شيئا نكرا
سوگند خوردم كه جز آزاد كشته نشوم گر چه مرگ چهرهاى نازيبا داشته باشد
اكره ان اخدع او اغرّا * او أخلط البارد سخنا مرّا
نيرنگ و فريب خوردن را ناروا دارم يا شربت خنك و گوارا با چيز گرم و تلخ بياميزم
كلّ امرئ يوما يلاقى شرّا * اضربكم و لا أخاف ضرّا
هر مردى روزى با سختى و شرّى تلاقى كند ، شما را مىزنم و از ضرر و زيانى نهراسم گفتند : سخن از نيرنگ و فريب نيست ، بدين سخن نيز توجّهى نفرمود ، - حملات را متواتر كرد ، دشمن به ازدحام به دو روى كردند ، در اثر كثرت جراحات وارده به ضعف مىگراييد ، مردى با نيزه از پشت به مسلم زد كه به زمين افتاد و اسير گرديد .
چون بر ابن زيادش در آوردند ، مسلم بر وى سلام نكرد ، پاسبانى گفت : بر امير سلام كن .
مسلم فرمود : خاموش باش ، واى بر تو ، به خدا كه او امير من نيست .
ابن زياد گفت : چه سلام كنى يا نكنى بايد كشته شوى .