تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
زياد هر دو را مىديد و چون صداهايشان بلند شد ، ابن زياد سخنانشان را مىشنيد . ( 1 ) مسلم به هانى گفت : اى هانى ، به خدا سوگندت مىدهم خود را به كشتن نده و عشيره‌ات را گرفتار بلا مكن ، چه من از كشته‌شدنت نگرانم ، اين مرد - مسلم بن عقيل - عموزادهء اينان است ، هرگز در صدد ايذاء و قتلش نخواهند بود ، وى را تسليم كن ، چه اين كارت مايهء رسوايى و نقصت تو نخواهد بود ، و تو او را تسليم سلطان مىكنى . هانى گفت : به خدا كه اين ننگ و رسوايى من است كه من پناهنده‌ام و ميهمان و سفير فرزند رسول اللَّه را تسليم دشمنش كنم و حال آن كه بازوانم سالم و يارانم زيادند ، و اگر من تنها باشم و ياورى نداشته باشم هرگز تسليمش نمىكنم تا آن كه خود فدايش گردم . باهلى سوگندش مىداد ، و هانى بشدت امتناع مىنمود . ابن زياد كه اين سخنان را مىشنيد گفت : نزديكم آورديش ، نزدش برده شد ، ابن زياد گفت : به خدا تسليمش كن و گر نه گردنت را مىزنم . هانى گفت : اين گاه برق شمشيرها پيرامون كاخت را فرا گيرد . ابن زياد گفت : واى بر تو ، آيا با شمشير تهديدم مىكنى - هانى را گمان اين بود كه صدايش را عشيره‌اش مىشنوند - گفت : نزديكم آوريدش ، بعد با تازيانه‌اش به سر و صورت و بينى و گونهء هانى آنقدر زد كه بينى وى شكسته و گوشت صورت فرو ريخته و خون بر لباس او جارى و تازيانه شكسته شد . هانى دست يازيد و قائمهء شمشير پاسبانى را گرفت تا شمشير را بر آورده حمله نمايد ، پاسبان گرفتش و ابن زياد فرياد زد : وى را بگيريد ، و او را گرفتند و كشيدند تا آن كه در اطاقى از قصر محبوسش كرده در را به رويش بستند . ابن زياد دستور داد بر وى نگهبان گماردند . اسماء بن خارجه - يا حسان بن اسماء - برخاست و گفت : نيرنگى بود امروز ، اى امير ، فرمان دادى كه اين مرد را نزدت آوريم ، حال كه آمد ، چهره‌اش را در هم شكسته و ريشش را با خونش خضاب كردى و گمان بردى كه وى را مىكشى .