بيمى كه بر او مستولى گردد التجا به مادر كند ، چون مدتى از آن گذرد به درجهاى رسد كه اگر ستمى به وى رود انتقام را داورى به سلطان برد و اگر از سلطان ظلمى به وى واقع شود التجا به حىّ لا يزال برد و از او نصرت طلبد ؛ اى امير ! من هم به خداى خود ملتجى شده مستنصرم .
هشدار ! كه بر عرصهاى كه در عرصه زوال است اعتمادى نيست و شرمنده بر درگاه خداى خود .
اين سخن بر منصور متأثّر آمده ، گفت : تو را چه افتاده ؟ گفت : « ابن نهيك » باغ مرا ضبط نموده .
منصور گريستن سركرده فى الفور امر به ردّ باغ او نموده به عزل « ابن نهيك » كه عمّال آن نواحى بود فرمان داد .
3443 - گنج وجود
اى گرانمايهترين گوهر پاك ! * وى سبك سايهترين پيكر خاك !
پيكر خاك طلسمى است ، تو گنج * گنجى از بهر ازل ، گوهرسنج
اين گهر را چه شوى قدرشناس ؟ * بِرَهى ز آفت امّيد و هراس
خرقه كز وى نه دلت خشنود است * چشمهء چشمه ، زِرِه داوود است
باشد از ناوك هستيت پناه * داردت از تَپش عُجب ، نگاه
چون بر آن خرقه زنى بخيه ، مَدار ! * چشم بر رشتهء كس سوزنوار
خشك مانى كه شب از دريوزه * به كف آرى كه گشايى روزه
خوشتر از مائدهء كرده خمير * بر سر خوان شه از شكّر و شير
پات بىكفش ز فقر است و فنا * كفش گويى زده بر فرقِ غنا
از شكاف ار قدمت مضطرب است * صد در رحمت از آن در عقب است
موى ژوليدهء گردآلودت * خوشكمنديست سوى مقصودت
شب دى ، خانهء تو گلخنِ گرم * مهد سنجاب تو خاكستر نرم
روز سرمات به بالاى عبا * بَر تو خورشيد ز زربفت قبا
دست خالى ز دِرَم ياد دينار ! * گر سرافراز شوى همچو چنار
بِه كه با خار و خس آيى همسر * مشت چون غنچه پر از خُردهء زر
كهنه ابريق سفاليت به دست * دسته و نايژهاش ديده شكست
در قيامت ، به ترازوى حساب * چربد از مشربهاى زرِ ناب
پرده بر چشم جهانبين مپسند ! * هرچه پردهست ، از او ديده ببند !