تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1261

مساهمون:

ص١٢٦١
بيمى كه بر او مستولى گردد التجا به مادر كند ، چون مدتى از آن گذرد به درجه‌اى رسد كه اگر ستمى به وى رود انتقام را داورى به سلطان برد و اگر از سلطان ظلمى به وى واقع شود التجا به حىّ لا يزال برد و از او نصرت طلبد ؛ اى امير ! من هم به خداى خود ملتجى شده مستنصرم . هشدار ! كه بر عرصه‌اى كه در عرصه زوال است اعتمادى نيست و شرمنده بر درگاه خداى خود . اين سخن بر منصور متأثّر آمده ، گفت : تو را چه افتاده ؟ گفت : « ابن نهيك » باغ مرا ضبط نموده . منصور گريستن سركرده فى الفور امر به ردّ باغ او نموده به عزل « ابن نهيك » كه عمّال آن نواحى بود فرمان داد .

3443 - گنج وجود

اى گرانمايه‌ترين گوهر پاك ! * وى سبك سايه‌ترين پيكر خاك ! پيكر خاك طلسمى است ، تو گنج * گنجى از بهر ازل ، گوهرسنج اين گهر را چه شوى قدرشناس ؟ * بِرَهى ز آفت امّيد و هراس خرقه كز وى نه دلت خشنود است * چشمهء چشمه ، زِرِه داوود است باشد از ناوك هستيت پناه * داردت از تَپش عُجب ، نگاه چون بر آن خرقه زنى بخيه ، مَدار ! * چشم بر رشتهء كس سوزن‌وار خشك مانى كه شب از دريوزه * به كف آرى كه گشايى روزه خوشتر از مائدهء كرده خمير * بر سر خوان شه از شكّر و شير پات بىكفش ز فقر است و فنا * كفش گويى زده بر فرقِ غنا از شكاف ار قدمت مضطرب است * صد در رحمت از آن در عقب است موى ژوليدهء گردآلودت * خوش‌كمنديست سوى مقصودت شب دى ، خانهء تو گلخنِ گرم * مهد سنجاب تو خاكستر نرم روز سرمات به بالاى عبا * بَر تو خورشيد ز زربفت قبا دست خالى ز دِرَم ياد دينار ! * گر سرافراز شوى همچو چنار بِه كه با خار و خس آيى همسر * مشت چون غنچه پر از خُردهء زر كهنه ابريق سفاليت به دست * دسته و نايژه‌اش ديده شكست در قيامت ، به ترازوى حساب * چربد از مشرب‌هاى زرِ ناب پرده بر چشم جهان‌بين مپسند ! * هرچه پرده‌ست ، از او ديده ببند !