تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1217

مساهمون:

ص١٢١٧
چه شد ؟ يا رب ! بگه خيزان شب را * كه در تسبيح نگشادند لب را مگر بگسست ناى مطرب پير * كه برناورد امشب نالهء زير مگر بر نوبتى خواب اشتلم كرد ؟ * كه امشب خواستن را وقت گم كرد مگر شد بسته مرغ صبح در دام * كه بانگى برنمىآرد به هنگام گهى باشد كه اين شب روز گردد * دل پرسوز من بىسوز گردد از اين ظلمات غم يابم رهايى * به چشم خويش بينم روشنايى بسى مىكرد زين‌سان نااميدى * كه ناگه از افق سرزد سفيدى چو لاله گرچه بودش بر جگر داغ * ز باد صبحدم بشكفت چون باغ چه خوش بادى است باد صبحگاهى * كز او در جنبش آيد مرغ و ماهى در آن دم هر دلى كافسرده باشد * اگر زنده نگردد مرده باشد دلى كو نور صبح راستين يافت * كليد كار خود در آستين يافت همان در زن كه ملك عالم آنجاست * وگر زان بيشتر خواهى همان جاست چو شيرين يافت نور صبحدم را * به روشن خاطرى برزد علم را به مسكينى جبين بر خاك ماليد * ز دل پيش خداى پاك ناليد كه اى در هر دلى دانندهء راز ! * به بخشايش درت بر بندگان باز ز ناكامى دلم تنگ آمد از زيست * تو مىدانى كه كام چون منى چيست چو تو اميد هر اميدوارى * اميدم هست كاميدم برآرى جز اين در دل ندارم آرزويى * كه يابم از وصال دوست بويى درونم سوخت زين حاجت نهانى * كردم حاجب برآرى مىتوانى نشاطى ده ! كزين غم شاد گردم * ز زندان فراق آزاد گردم به سرّ كبريا ، در پردهء غيب * به وحى انبيا ، در حرف لا ريب ! به نور مخلصان در روسفيدى * به صبر مفلسان در نااميدى ! بدان تاريك زندان مغاكى * به بالين فراموشان خاكى ! به خون غازيان در قطع پيوند ! * به سوز مادران در مرگ فرزند ! به آهى كز سر شورى برآيد ! * به خارى كز سر گورى برآيد ! به مِهر اندوده ، دلهاى كريمان ! * به گردآلوده سرهاى يتيمان ! به شبهاى سياه تنگدستان ! * به دلهاى سفيد حق‌پرستان !