چه شد ؟ يا رب ! بگه خيزان شب را * كه در تسبيح نگشادند لب را
مگر بگسست ناى مطرب پير * كه برناورد امشب نالهء زير
مگر بر نوبتى خواب اشتلم كرد ؟ * كه امشب خواستن را وقت گم كرد
مگر شد بسته مرغ صبح در دام * كه بانگى برنمىآرد به هنگام
گهى باشد كه اين شب روز گردد * دل پرسوز من بىسوز گردد
از اين ظلمات غم يابم رهايى * به چشم خويش بينم روشنايى
بسى مىكرد زينسان نااميدى * كه ناگه از افق سرزد سفيدى
چو لاله گرچه بودش بر جگر داغ * ز باد صبحدم بشكفت چون باغ
چه خوش بادى است باد صبحگاهى * كز او در جنبش آيد مرغ و ماهى
در آن دم هر دلى كافسرده باشد * اگر زنده نگردد مرده باشد
دلى كو نور صبح راستين يافت * كليد كار خود در آستين يافت
همان در زن كه ملك عالم آنجاست * وگر زان بيشتر خواهى همان جاست
چو شيرين يافت نور صبحدم را * به روشن خاطرى برزد علم را
به مسكينى جبين بر خاك ماليد * ز دل پيش خداى پاك ناليد
كه اى در هر دلى دانندهء راز ! * به بخشايش درت بر بندگان باز
ز ناكامى دلم تنگ آمد از زيست * تو مىدانى كه كام چون منى چيست
چو تو اميد هر اميدوارى * اميدم هست كاميدم برآرى
جز اين در دل ندارم آرزويى * كه يابم از وصال دوست بويى
درونم سوخت زين حاجت نهانى * كردم حاجب برآرى مىتوانى
نشاطى ده ! كزين غم شاد گردم * ز زندان فراق آزاد گردم
به سرّ كبريا ، در پردهء غيب * به وحى انبيا ، در حرف لا ريب !
به نور مخلصان در روسفيدى * به صبر مفلسان در نااميدى !
بدان تاريك زندان مغاكى * به بالين فراموشان خاكى !
به خون غازيان در قطع پيوند ! * به سوز مادران در مرگ فرزند !
به آهى كز سر شورى برآيد ! * به خارى كز سر گورى برآيد !
به مِهر اندوده ، دلهاى كريمان ! * به گردآلوده سرهاى يتيمان !
به شبهاى سياه تنگدستان ! * به دلهاى سفيد حقپرستان !
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1217
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٢١٧