تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1216

مساهمون:

ص١٢١٦
اين‌كه محسوس و ذى مقدارند تشبيه به جواهر جسمانى در نور و تشبيه به جواهر مجردهء عقليه‌اند . نه جسمى است مركب مادى و نه جوهرى است ، مجرد عقلى ، بلكه برزخى است فاضل ، در بين ايشان و آن‌را دو جهت هست به‌واسطهء هريك از دو جهتين به چيزى كه با عالم آن جهت مناسبت داشته باشد مشابه شود مگر بگويى كه آن جسمى است نورانى ، در غايت لطافت و در بين جواهر مجردهء لطيفه و جواهر جسمانيه كثيفه فاضل است اگرچه بعضى از بعضى لطيف‌تر باشند چون سموات بالنسبه غير خود .

3288 - زاهدترين

هارون ، « فضيل عياض » را گفت : عجب زهدى دارى ! فضيل گفت : تو از من زاهدترى . من زهد از دنيا نموده‌ام و تو از نعيم باقى .

3289 - نور صبحدم

شبى تاريك چون درياى پرقير * به دريا فكنده چشمهء شير ز جنبيدن فلك بيكار گشته * ستاره در رهش سيّار گشته سوادش تيره چون سوداى خامان * به دامان قيامت بسته دامان غنوده در عدم صبح شب‌افروز * به قير انباشته دروازهء روز به كنج صبح قفل افكنده افلاك * كليد گنج را گم كرده در خاك جهان چون اژدهاى پيچ‌درپيچ * به‌جز دود سيه گردش دگر هيچ شبى زين‌گونه تاريك و جگرسوز * ز غم بىخواب شيرين سيه‌روز اگرچه پاسبان بيدار باشد * نه همچون عاشق بيمار باشد به آب ديده با شب راز مىگفت * ز روز بد حكايت باز مىگفت كزين بىمهرى و تاريك‌رويى * شبى بارى ز بخت من نگويى به پايان شو ! كه من زين بىقرارى * بخواهم مرد از اين شب‌زنده‌دارى مگر سوگند خوردى اى جهان‌سوز ! * كه بعد از مردن شيرين شوى روز چه خسبى ! خيز ! اى صبح سيه‌روى ! * به آب چشم من رخ را فرو شوى ! مگر كردى تو هم ز آشوب غم جوش * كه كردى خنده را چون من فراموش گرفتم كز خمار بادهء دوش * صبوحى گشت مستان را فراموش