اينكه محسوس و ذى مقدارند تشبيه به جواهر جسمانى در نور و تشبيه به جواهر مجردهء عقليهاند . نه جسمى است مركب مادى و نه جوهرى است ، مجرد عقلى ، بلكه برزخى است فاضل ، در بين ايشان و آنرا دو جهت هست بهواسطهء هريك از دو جهتين به چيزى كه با عالم آن جهت مناسبت داشته باشد مشابه شود مگر بگويى كه آن جسمى است نورانى ، در غايت لطافت و در بين جواهر مجردهء لطيفه و جواهر جسمانيه كثيفه فاضل است اگرچه بعضى از بعضى لطيفتر باشند چون سموات بالنسبه غير خود .
3288 - زاهدترين
هارون ، « فضيل عياض » را گفت : عجب زهدى دارى ! فضيل گفت : تو از من زاهدترى . من زهد از دنيا نمودهام و تو از نعيم باقى .
3289 - نور صبحدم
شبى تاريك چون درياى پرقير * به دريا فكنده چشمهء شير
ز جنبيدن فلك بيكار گشته * ستاره در رهش سيّار گشته
سوادش تيره چون سوداى خامان * به دامان قيامت بسته دامان
غنوده در عدم صبح شبافروز * به قير انباشته دروازهء روز
به كنج صبح قفل افكنده افلاك * كليد گنج را گم كرده در خاك
جهان چون اژدهاى پيچدرپيچ * بهجز دود سيه گردش دگر هيچ
شبى زينگونه تاريك و جگرسوز * ز غم بىخواب شيرين سيهروز
اگرچه پاسبان بيدار باشد * نه همچون عاشق بيمار باشد
به آب ديده با شب راز مىگفت * ز روز بد حكايت باز مىگفت
كزين بىمهرى و تاريكرويى * شبى بارى ز بخت من نگويى
به پايان شو ! كه من زين بىقرارى * بخواهم مرد از اين شبزندهدارى
مگر سوگند خوردى اى جهانسوز ! * كه بعد از مردن شيرين شوى روز
چه خسبى ! خيز ! اى صبح سيهروى ! * به آب چشم من رخ را فرو شوى !
مگر كردى تو هم ز آشوب غم جوش * كه كردى خنده را چون من فراموش
گرفتم كز خمار بادهء دوش * صبوحى گشت مستان را فراموش