تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1208

مساهمون:

ص١٢٠٨
عمر خود كرد در خلاف و مِرا * صرف حيض و نفاس و بيع و شرا گشته مشعوف لا يجوز و يجوز * مانده عاجز به كار خود چو عجوز با چنين كاروبار ، كرده قياس * خويشتن را كه هست اكملِ ناس حدّ ايشان به مذهب عامه * حَيَوانيست مُستوى القامه پهن ناخن ، برهنه‌پوش ز موى * به دو پاره سپر به خانه و كوى هركه را بنگرند كاين‌سان است * مىبرندش گمان كه انسان است
( جامى ) « 1 »

3269 - مزيد بيمار

« مزيد » ، نوبتى بيمار افتاده يكى از اصحاب به عيادتش رفته ، وى را به پرهيز از پرخورى سفارش نموده ، گفت : در خانهء من پخته و خام ، مگر از خيال به خاطر آيد و الّا قدرت بر چيز ديگر ندارم كه خود را حمايت كنم ؛ پس برخاست . مزيد را گفت : چه خواهى تو را مهيّا دارم ؟ گفت : همين خواهم كه نوبت ديگر ، به عيادتم نيايى .

3270 - شاعرترين

يكى از شعراى حماسه ، در مجلسى كه يكى از اولاد خالد حضور داشت ، شعر « حارث بن خالد » و شعر « عمر بن ربيعه » را در نزد « عبد اللّه بن عتيق » خواند . پسر خالد گفت : من بسى مصاحبت با حارث نموده‌ام در شعر دخلى به عمر ندارد . گفت : خلاف گويى . اشعار عمر جملگى متين و به دل نزديك‌اند و در شعر عبد اللّه لطافت و حسن او متصوّر نيست ؛ وصف شعر از من بشنو ! شاعرتر از همه كسى است كه معنى شعرش دقيق و بيتش وثيق باشد .

3271 - امّيد عطا

اى كه مهجورى عشّاق روا مىدارى ! * بندگان را ز بر خويش جدا مىدارى دل ربودىّ و بِحِل كردمت اى جان ! ليكن * بِه از اين دار نگاهش ! كه مرا مىدارى اى مگس ! عرصهء سيمرغ نه جولانگه توست * عِرِض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى
هامش
( 1 ) . سلسلة الذهب - دفتر اوّل - هفت اورنگ ، ص 73 .