عمر خود كرد در خلاف و مِرا * صرف حيض و نفاس و بيع و شرا
گشته مشعوف لا يجوز و يجوز * مانده عاجز به كار خود چو عجوز
با چنين كاروبار ، كرده قياس * خويشتن را كه هست اكملِ ناس
حدّ ايشان به مذهب عامه * حَيَوانيست مُستوى القامه
پهن ناخن ، برهنهپوش ز موى * به دو پاره سپر به خانه و كوى
هركه را بنگرند كاينسان است * مىبرندش گمان كه انسان است
( جامى ) « 1 »
3269 - مزيد بيمار
« مزيد » ، نوبتى بيمار افتاده يكى از اصحاب به عيادتش رفته ، وى را به پرهيز از پرخورى سفارش نموده ، گفت : در خانهء من پخته و خام ، مگر از خيال به خاطر آيد و الّا قدرت بر چيز ديگر ندارم كه خود را حمايت كنم ؛ پس برخاست . مزيد را گفت : چه خواهى تو را مهيّا دارم ؟ گفت :
همين خواهم كه نوبت ديگر ، به عيادتم نيايى .
3270 - شاعرترين
يكى از شعراى حماسه ، در مجلسى كه يكى از اولاد خالد حضور داشت ، شعر « حارث بن خالد » و شعر « عمر بن ربيعه » را در نزد « عبد اللّه بن عتيق » خواند . پسر خالد گفت : من بسى مصاحبت با حارث نمودهام در شعر دخلى به عمر ندارد . گفت : خلاف گويى . اشعار عمر جملگى متين و به دل نزديكاند و در شعر عبد اللّه لطافت و حسن او متصوّر نيست ؛ وصف شعر از من بشنو ! شاعرتر از همه كسى است كه معنى شعرش دقيق و بيتش وثيق باشد .
3271 - امّيد عطا
اى كه مهجورى عشّاق روا مىدارى ! * بندگان را ز بر خويش جدا مىدارى
دل ربودىّ و بِحِل كردمت اى جان ! ليكن * بِه از اين دار نگاهش ! كه مرا مىدارى
اى مگس ! عرصهء سيمرغ نه جولانگه توست * عِرِض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى
هامش
( 1 ) . سلسلة الذهب - دفتر اوّل - هفت اورنگ ، ص 73 .