يوسف عليه السّلام از تو يك سوزن براى شكاف پيراهن خود بطلبد ، نخواهى داد .
* « جامى » اين مضمون را در سلسلهاى منظوم ساخته و اين اشعار را بر آن افزوده :
خواجهء ما ز بصره تا بغداد * گر بود پر ز سوزن فولاد
پس ز كنعان بيايد اسراييل * همره جبرييل و ميكاييل
خانهء كعبه را دهند گرو * چند روز اوفتند در تكوپو
تا به آن جستجوى پىدرپى * سوزنى عاريت كنند از وى
تا زند بخيه درزى چالاك * آنچه بر يوسف از قفا شد چاك
ندهد سوزن آن فرومايه * نكند شادشان از آن وايه « 1 »
بفسرد از توهّم آن غرزن * كه شود سوده ، ناگه آن سوزن
گيردش لا يزال تبلرزه * زان تبش در خيال صد هرزه
3206 - سنگ خطا
مروى است : « ابو اسود دوئلى » مذهب « اعتزال » داشته ، همسايگان او پيوسته با وى بغض و عداوت ورزيده ، شبها با انداختن سنگ از هر طرف ، جهان آرام را در نظرش به شور مىآوردند و صبحگاهان كه به مسجد مىآمد ، مىگفتند : يا ابا أسود ! آيا حقتعالى تو را سنگسار فرمود ؟
مىگفت : اگر حقتعالى بر من سنگ انداختى ، بهسان سنگ شما خطا نمىرفت .
3207 - هواى خريد
پير سالخوردهاى را هواى خريد كنيزكى جوان در سر افتاد و كنيزك از اين مطلب چون غنچه از تحريك باد ، بىتاب و مضطرب گشت . پير گفت : موى سفيدم مبين ! كه آنچه تو خواهى در كفّهء ميزان قدرت دارم . كنيزك گفت : اى پير ! پيرزنى را چو خواهى ، خود را جوان گويد ، تو را خوش آيد ؟
3208 - سواره !
گويند : پيرى بر خرى سوار شده و خود بر خر بيش از خر در حركت بود ، به يكى از ظرفا رسيده ، پرسيد : كى به فلان ده رسم ؟ گفت : تو بهزودى و ليكن خرت دو روز ديگر رسد .
هامش
( 1 ) . مراد ، مطلوب .