تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1176

مساهمون:

ص١١٧٦

3154 - وصف يهودى

اى روى تو همچون كف پيغمبر تو * پيغمبر ما به حق شود رهبر تو ترسم كه تو دين موسوى نگذارى * من دين محمّدى نهم بر سر تو
( كمال الدّين اسماعيل )

3155 - دلتنگى

دل كيست ؟ كه گويم از براى غم توست * بيگانهء خويش و آشناى غم توست لطفيست كه مىكند غمت با دل من * ورنه دل تنگ من چه جاى غم توست ؟
( شيخ‌زاده لاهيجى )

3156 - نحوست

يكى از ملوك فارس در نخجير به اعورى رسيد ، به رويش تشام نموده ، به ضرب و حبس وى فرمان داد . از اتفاق آن روز صيدى نجست كه ناوك دلدوزش نخست و مرغى بال نگشود كه چنگال شاهينش درربود . چون از آن سر كه مراجعت نمود اعور اطلاق كرده ، اعور گفت : داورا ! حرفى در نهانخانهء دل دارم اگر رخصت فرمايى بر زبان آرم . گفت : بگو ! گفت : ملك به من رسيد مرا زجر و حبس نمود ، من به ملك رسيدم نخجيرها به دام گرفتارى درآورده و سال‌ها به رجعت نمود ، من و تو كدام بر يكديگر تشام داشته‌ايم ملك خنديد و او را مورد انعام و احسان ساخت .

3157 - در مذمّت

نيست پوشيده پيش اهل ادب * كه بود ريش پر به عرف عرب ليكن آن پر كه مرغ حسن و جمال * زند از وى سوى عدم پر و بال گرچه خيزد همين ز روى ذقن * رود از وى لطافت همه تن نرگش چشم از آن شود بىآب * لاله‌اى رو از آن شود بىتاب خم ابرو كه خوانيش مه نو * شود از ريش داس عمر درو قد كه باشد نهال تازه و تر * خشك چوبى شود سزاى تبر خط فيروزه‌رنگ زنگارى * آورد روى در سيه‌كارى خال مشكين كه بر جبين عذار * نقطهء مشك بودى و گلنار
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1176 | الشيخ البهائي العاملي / سنندجى / دريابارى