3154 - وصف يهودى
اى روى تو همچون كف پيغمبر تو * پيغمبر ما به حق شود رهبر تو
ترسم كه تو دين موسوى نگذارى * من دين محمّدى نهم بر سر تو
( كمال الدّين اسماعيل )
3155 - دلتنگى
دل كيست ؟ كه گويم از براى غم توست * بيگانهء خويش و آشناى غم توست
لطفيست كه مىكند غمت با دل من * ورنه دل تنگ من چه جاى غم توست ؟
( شيخزاده لاهيجى )
3156 - نحوست
يكى از ملوك فارس در نخجير به اعورى رسيد ، به رويش تشام نموده ، به ضرب و حبس وى فرمان داد . از اتفاق آن روز صيدى نجست كه ناوك دلدوزش نخست و مرغى بال نگشود كه چنگال شاهينش درربود . چون از آن سر كه مراجعت نمود اعور اطلاق كرده ، اعور گفت : داورا ! حرفى در نهانخانهء دل دارم اگر رخصت فرمايى بر زبان آرم . گفت : بگو ! گفت : ملك به من رسيد مرا زجر و حبس نمود ، من به ملك رسيدم نخجيرها به دام گرفتارى درآورده و سالها به رجعت نمود ، من و تو كدام بر يكديگر تشام داشتهايم ملك خنديد و او را مورد انعام و احسان ساخت .
3157 - در مذمّت
نيست پوشيده پيش اهل ادب * كه بود ريش پر به عرف عرب
ليكن آن پر كه مرغ حسن و جمال * زند از وى سوى عدم پر و بال
گرچه خيزد همين ز روى ذقن * رود از وى لطافت همه تن
نرگش چشم از آن شود بىآب * لالهاى رو از آن شود بىتاب
خم ابرو كه خوانيش مه نو * شود از ريش داس عمر درو
قد كه باشد نهال تازه و تر * خشك چوبى شود سزاى تبر
خط فيروزهرنگ زنگارى * آورد روى در سيهكارى
خال مشكين كه بر جبين عذار * نقطهء مشك بودى و گلنار