چون دمد ريش شد يقين به صريخ * مثل « بعر الظباء حول الشيخ »
و آنچه مىخوانيش چه سيمين * بينى آنرا به چشم عبرتبين
چون نشان سم ستور به راه * وز نم بول از او دميد گياه
لب و سبلت چنان به هم سر موى * لاى پالاى بر دهان سبوى
( سلسلة الذهب - جامى )
3158 - بيچاره
از بس كه به جان رسيد از عشق تو كس * وز بس كه زدم ز هجر بيهوده نفس
خواهم نكنم وصل تو من بعد هوس * امّا چه كنم به خود نمىآيم پس
( سلطان ابراهيم )
3159 - صبر
صبر كن ! بر ستم بىخردان * نرسد جز به تن آزار بدان
چه غم از زخم كه بر آب و گل است * غم از آن است كه بر جان و دل است
هر لگد كو ز فرومايه رسد * نكند كوب ، چو بر سايه رسد
3160 - عمر گل
گل را ديدم قباى سبز اندر بر * با جامهء اطلس و دهان پر زر
گريان كف پاى باغبان مىبوسيد * كاينك زر و جامه ، عمر ، يك روز دگر
3161 - دام ايام
بسى گردش نمود اين سبزطارم * بسى تابش مه و خورشيد و انجم
كه تا باهم طبايع رام گشتند * شكار مرغ جان را دام گشتند
هنوز آن مرغ نافرخ سرانجام * نچيده دانهاى گاهى از اين دام
طبايع بگسلند از يكدگر بند * كند هريك به اصل خويش پيوند
بماند مرغ دور از آشيانه * دلى پرخون ز فقدِ آب و دانه