تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1177

مساهمون:

ص١١٧٧
چون دمد ريش شد يقين به صريخ * مثل « بعر الظباء حول الشيخ » و آنچه مىخوانيش چه سيمين * بينى آن‌را به چشم عبرت‌بين چون نشان سم ستور به راه * وز نم بول از او دميد گياه لب و سبلت چنان به هم سر موى * لاى پالاى بر دهان سبوى
( سلسلة الذهب - جامى )

3158 - بيچاره

از بس كه به جان رسيد از عشق تو كس * وز بس كه زدم ز هجر بيهوده نفس خواهم نكنم وصل تو من بعد هوس * امّا چه كنم به خود نمىآيم پس
( سلطان ابراهيم )

3159 - صبر

صبر كن ! بر ستم بىخردان * نرسد جز به تن آزار بدان چه غم از زخم كه بر آب و گل است * غم از آن است كه بر جان و دل است هر لگد كو ز فرومايه رسد * نكند كوب ، چو بر سايه رسد

3160 - عمر گل

گل را ديدم قباى سبز اندر بر * با جامهء اطلس و دهان پر زر گريان كف پاى باغبان مىبوسيد * كاينك زر و جامه ، عمر ، يك روز دگر

3161 - دام ايام

بسى گردش نمود اين سبزطارم * بسى تابش مه و خورشيد و انجم كه تا باهم طبايع رام گشتند * شكار مرغ جان را دام گشتند هنوز آن مرغ نافرخ سرانجام * نچيده دانه‌اى گاهى از اين دام طبايع بگسلند از يكدگر بند * كند هريك به اصل خويش پيوند بماند مرغ دور از آشيانه * دلى پرخون ز فقدِ آب و دانه