اى خواجه ! تو مرد خودفروشى * رخت تو درين دكان نگنجد
يا دوست گزين ! « كمال » ، يا جان * در خانه دو ميهمان نگنجد
( كمال اسماعيل )
3126 - نشان دلدار
رفت دل از پى دلدار ، مپرسيد از من * كه دگر ما و تو را وعدهء ديدار كجاست
اى خوش آن طالب دلدار كه در راه طلب * شوق در گوش دلش گفت كه : دلدار كجاست
( ميرزا قلى آملى )
3127 - خيال تو
خيال روى تو در خاطر است خلقى را * كسى ملاحظهء خاطر كدام كند
نه آشنا و نه بيگانهاى نمىدانم * كه اختلاط چنين را كسى چه نام كند
( اهلى هروى )
3128 - افسانهء عشق
شرح غم عشق را بيان دگر است * داغ دل خسته را نشان دگر است
تو فهم سخن نمىكنى معذورى * افسانهء عشق تو زبان دگر است
( اسماعيل ميرزا )
3129 - بار عشق
شادمان گشتم كه يكدم شد سبك از بار عشق * گر كسى ناگاه آهى از دل محزون كشيد
( ضميرى )
3130 - اندوه هرگز !
سقراط را گفتند : چيست تو را هرگز اندوهگين نمىبينيم ؟ گفت : از بهر اينكه مرا چيزى نيست كه اگر ضايع شود از فوت آن اندوه لازم آيد .