تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1159

مساهمون:

ص١١٥٩
دهد طعم شهد و شكر زهرشان * مخور ! زهر را چون شكر بهرشان بيا ! اى چو عيسى تجرّد نهاد * تو را زين تجرّد تمرّد مباد چو عيسى عنان از تعلّق بتافت * سوى آسمان از تجرّد شتافت تعلّق به زن دست و پا بستن است * تجرّد از آن بند وارستن است كسى را كه بند است بر دست و پاى * چه امكان كه آسان بجنبد ز جاى ز شهوت اگر مرد ديوانه نيست * ز رسم و ره عقل بيگانه نيست چرا بند بر دست و پا مىنهد * دل و دين به باد هوا مىدهد پدرزن كه دختر به چشمش نكوست * دل و ديده‌اش هر دو روشن به اوست بود بر دلش دختر آن‌سان گران * كه صد كوه اندوه بر ديگران كند سيم و زر وام بهر جهيز * كه سويش شود رغبت شوى تيز كه ناگه سليمى زهد پير پاك * نهد پا در آن تنگناى هلاك دو صد حيله در خاطر آويزدش * كه تا از دل آن بار برخيزدش كه ناگه سليمى ز تدبير پاك * نهد پا در آن تنگناى هلاك ز جان پدر گيرد آن يار را * شود طوق آن غلّ او يار را يكى شادگانش ز گردن فتاد * يكى خوش كه آن را به گردن نهاد خرد نام آن‌كس نه به خرد نهد * كه اين بار بيهوده بر خود نهد مكن زن و گر زن كنى زينهار ! * زنى كن ! برى از همه عيب و عار چو در گرانمايه روشن‌گهر * صدف‌وار بر تيرگان بسته در جمال وى از چشم بيگانه دور * ز نزديكى آشنايان نفور به جز سبحه ناسوده انگشت او * نخاريده جز ناخنش پشت او ز گلگونه عصمتى سرخ‌روى * رخش از خوى شرم گلگونه شوى ز تاب كفش رشيه خيط شعاع * ز آوار چرخش فلك در سماع نگشته به پيوند كس سرنگون * نرفته چو سوزن درون و برون چنين زن نيابى به‌جز در خيال * وگر زان كه يا بى به فرض محال غنيمت شمر ! دامن پاك او * كه از خون صد مرد به ، خاك او
( خردنامهء اسكندرى )