روزگار زيبايى كه در « حمى » بوديم زنده كرد ؛ عجب روزگارى بود ! اى نور تابناك ! آيا آن روزگاران حاصل ، دوباره رخ خواهد نمود ؟ و ما دوباره در كنار هم خواهيم بود ؟ تا من به آرزوهايم رسيده باشم . دورى و فراق كدامين تير را بدتر و مصيبتبارتر از دورى در كمان نهاد و مرا بدان هدف قرار داد . يارانم را از من گرفت و همهء ناخوشايندها را به من نشان داد . اى دوستان من ! اگر مرا به سعادت نمىرسانيد پس من را رها كنيد ! اينك فقط خرابههاى « سعدى » و « حمى » و « علمان » مانده است ؛ بهراستى كجاست روزگار كودكى و دوران جوانى ؟
شادىهاى ما به همراه آن بچّههاى زيباروى سپرى شدند ؛ چه كسى بر احوال اسير نالان و پريشاناحوالى رحم خواهد آورد . هرچه مىگويد مشكلها تمام شد ، مشكل ديگرى از راه مىرسد .
3085 - كمال بلاهت
أيا عاذلي في الحمق دعني عن العذل * فإنّي رخي البال من كثرة الشغل
فمرني بما أحببت آت خلافه * و إن جئتني بالحمد جئتك بالهزل
و أصبحت من حمقي أميرا مؤمرا * و ما أحد في الناس يمكنه عزلي
و صير لي حمقي خيولا و ثروة * و كنت زمان العقل ممتطيا رجلي
( ابى العجل )
* * * اى سرزنشگر حماقت من ، دست از ملامت بدار كه من از بسيارى كار در فراخناى زندگى هستم . اگر به صورتى كه دوست مىدارم بر من مرور كنند ، بر خلاف ايشان خواهم آمد و اگر مرا ستايش بگويى تو را هزل خواهم گفت . من از شدّت حماقت خويش به امارتى رسيدهام كه كسى را ياراى عزل من نيست و حماقت من براى من ثروت و مكنت آورده درحالىكه در زمان عقل پياده گز مىكردم .
3086 - در مذمّت زنان و تعلّق به ايشان
حذر كن ز آسيب جادوزنان * به دستان سرانداز پاافكنان
به روى زمين دام مردان مرد * بساط وفا و مروّتنورد
از ايشان در درج حكمت ببند * وز ايشان نگون قدر به هر سربلند
از ايشان خردمند را پايه بست * وز ايشان سپاه خرد را شكست