اين بقاها ، از فناها يافتى * از فنايش رو چرا برتافتى ؟
زان فناها چه زيان بودت ؟ كه تا * بر بقا چسبيدهاى ، اى ناسزا !
چون دوم از اوّلينت بهتر است * پس ، فنا جوى و مبدّل را پرست
صدهزاران حشر ديدى ، اى عَنود ! * تاكنون ، هر لحظه از به دو وجود
از جمادى بىخبر ، سوى نما * وز نما ، سوى حيات و ابتلا
باز ، سوى عقل و تمييزات خويش * باز ، سوى خارجِ اين پنج و شش
تا لب بحر ، اين نشانِ پاىهاست * پس ، نشان پا ، درونِ بحرِ لاست
زانكه منزلگاه خشكى ز احتياط * هست دهها و وطنها و رباط
هست منزلهاى دريا در وقوف * وقت موجش بىجِدار و بىسُقوف
نيست پيدا اندر اين ره پا و گام * نه نشان است آن منازل را ، نه نام
هست صد چندان ميان منزلين * آن طرف از آن و تا بالاى اين
( مثنوى معنوى )
2982 - در بحر معنى
تخم بطىّ ، گرچه مرغ خانهات * كرد زير پر ، چو دايه تربيت
مادر تو آن بط دريا پُوَست * دايهات خاكى بُد و خشكىپَرست
ميل دريا كه دلِ تو اندرست * اين طبيعت جانت را از مادر است
دايه را بگذار در خشك و تران ! * اندرآ در بحر معنى ، چون بطان
گر تو را دايه بترساند ز آب * تو مترس ! و سوى درياها شتاب !
تو بطى ، بر خشك و بر تر زندهاى * نه چو مرغ خانه ، خانه كندهاى
تو ز كَرَّمنا بنى آدم ، شهى * هم به خشكى ، هم به دريا پا نهى
تو حَمَلناهُم عَلى البَحر ، اى جوان ! * از حَمَلناهُم عَلى البَر پيش دان !
مر ملايك را سوى بَرّ راه نيست * جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست
تو به تن حيوان ، به جانى از مَلَك * تا روى هم بر زمين ، هم بر فلك
( مثنوى معنوى )