تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1131

مساهمون:

ص١١٣١
اين بقاها ، از فناها يافتى * از فنايش رو چرا برتافتى ؟ زان فناها چه زيان بودت ؟ كه تا * بر بقا چسبيده‌اى ، اى ناسزا ! چون دوم از اوّلينت بهتر است * پس ، فنا جوى و مبدّل را پرست صدهزاران حشر ديدى ، اى عَنود ! * تاكنون ، هر لحظه از به دو وجود از جمادى بىخبر ، سوى نما * وز نما ، سوى حيات و ابتلا باز ، سوى عقل و تمييزات خويش * باز ، سوى خارجِ اين پنج و شش تا لب بحر ، اين نشانِ پاىهاست * پس ، نشان پا ، درونِ بحرِ لاست زانكه منزلگاه خشكى ز احتياط * هست ده‌ها و وطن‌ها و رباط هست منزل‌هاى دريا در وقوف * وقت موجش بىجِدار و بىسُقوف نيست پيدا اندر اين ره پا و گام * نه نشان است آن منازل را ، نه نام هست صد چندان ميان منزلين * آن طرف از آن و تا بالاى اين
( مثنوى معنوى )

2982 - در بحر معنى

تخم بطىّ ، گرچه مرغ خانه‌ات * كرد زير پر ، چو دايه تربيت مادر تو آن بط دريا پُوَست * دايه‌ات خاكى بُد و خشكىپَرست ميل دريا كه دلِ تو اندرست * اين طبيعت جانت را از مادر است دايه را بگذار در خشك و تران ! * اندرآ در بحر معنى ، چون بطان گر تو را دايه بترساند ز آب * تو مترس ! و سوى درياها شتاب ! تو بطى ، بر خشك و بر تر زنده‌اى * نه چو مرغ خانه ، خانه كنده‌اى تو ز كَرَّمنا بنى آدم ، شهى * هم به خشكى ، هم به دريا پا نهى تو حَمَلناهُم عَلى البَحر ، اى جوان ! * از حَمَلناهُم عَلى البَر پيش دان ! مر ملايك را سوى بَرّ راه نيست * جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست تو به تن حيوان ، به جانى از مَلَك * تا روى هم بر زمين ، هم بر فلك
( مثنوى معنوى )
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1131 | الشيخ البهائي العاملي / سنندجى / دريابارى