* * *
لا تخرجن من البيوت * لحاجة أو غير حاجة
لا يقتنصك الجايعون * فيطبخونك شور باجة
( ناشناس )
* * * با نياز ، و بىنياز ، از خانه بيرون نيا ! كه گرسنگان تو را شكار كنند و بپزند و شوربا كنند .
و در سال نهصد و هشتاد و هشت در تبريز نيز قحطى عظيم واقع گشته ، « شيخ بهايى » در آن منوال گفته :
لا تخرجن من البيوت * و كن لجوعك كالفريسة
لا يخطفنك الجايعون * فيطبخون لهم هريسة
* * * از خانه برون نيا ! و بگذار ! تا گرسنگى تو را به درد . هان ! تا گرسنگان نربايندت ! كه از تو براى آنان هريسه خواهند پخت .
2981 - معرفت اللّه
باز مىگيرند ، چون استارها * نور از آن خورشيد ، اين ديوارها
شيشههاى رنگرنگ ، آن نور را * مىنمايد اينچنين رنگى به ما
چون نماند شيشههاى رنگرنگ * نورِ بىرنگت آنگاه ، دنگ
خوى كن بىشيشه ديدن نور را * تا چو شيشه بشكند ، نَبوَد عَمى
( مثنوى معنوى )
* * *
ديدهء دل ، كو به گردون بنگريست * ديد كانجا هر دمى مينا گريست
قلب ، اعيانست و اكسير محيط * ائتلاف خرقهء تن ، بىمحيط
تو ، از آن روزى كه در هست آمدى * آتشى ، يا باد ، يا خاكى بُدى
گر بر آن حالت تو را بودى بقا * كى رسيدى مر تو را اين ارتقا ؟
از مبدّل ، هستىِ اوّل نماند * هستى بهتر به جاى آن نشاند
همچنين تا صدهزاران هستها * بعدِ يكديگر ، دوم به ز ابتدا