نزد محمّد رفتند . گفت : « بيت ثانى طيف الخيال » و بيت اوّل را هم به طريق رؤيا كه نتيجهء برعكس مىبخشد ، ذكر نمودهاند ؛ يعنى به جاى سر ، پا گفتهاند و به جاى رو ، قفا . هردو از استقامت طبع و حدّت ذهنش ، متعجّب ماندند . در تاريخ مسطور است كه « محمّد بن سليمان » در سنه پانصد و چهل و سه متولد و در سنه ششصد و بيست و شش متوفّى شد .
2731 - طامع و قانع
كُنگُر ايوانِ شه ، كز كاخ كيوان برترست * رخنه هادان ، كش به ديوار حصار دين ، دَرست
چون سلامت ماند از تاراج نقد اين حصار * پاسبان در خواب و بر هررخنه دزدى ، ديگر است
گر ندارد سيم و زر دانا ، منه نامش گدا ! * در برش دل بحر دان و او شه بحر و بر است
كيسه خالى باش ! بهر رفعت يوم الحساب * صفر چون خاليست ، ز ارقام عدد بالاتر است
زر نِه ! و مردى كن و دست كرم بگشا ! كه زر * مرد را بهر كرم ، زن را براى زيور است
نيست سرخ از اصل گوهر ، تنگهء زر گوييا * بهر داغ بخل كيشان گشته سرخ از او زر است
هركه را خَر ساخت شهوت ، نيم خَردَل ، گو به عقل ! * خود به فهم خردبينان ، نيم خردل هم خَر است
دست دِه بار استان ! در قطع پستىهاى طبع * بىعصا مگذر ! كه در راه تو پس جوى و جر است
چون كنند اهل حسد توفان ، طريق حلم گير ! * گاهِ موج ، آرام كشتىدار ! ثِقل لنگر است
با حسودان ، لطف خوش باشد ، ولى نتوان به آب * كُشتن آتش ، كه اندر سنگ ، آتش مضمر است
هست مرد تيرهدل ، در صورت اهل صفا * چون زن هندو ، كه از جنس سفيدش چادر است
گر ندارد سيم و زر دانا ، منه نامش گدا ! * زانكه اندر بحر دانش او ، شه بحر و بر است « 1 »
چيست زرّ ناب ؟ روشن گشته خاكى ز آفتاب * هركه كرد افسر ز زرّ ناب ، خاكش بر سر است
عاشق هميان شدى لاغر ميانش كن ! ز بذل * خوبىِ محبوب زيبا ، در ميان لاغر است
معنى زر ، تَرك آمد ، مقبلى كو بُرد بو * ز امتثال امر زر ، در ترك دنيا بو ذر است
لب نيالايند اهل همّت از خوان خسان * هركه قانع شد به خشك و تر ، شه بحر و بر است
طامعان از بهر طعمه ، پيش هرخس سر نهند * قانعان را خنده بر شاه و امير كشور است
ماكيان ، از بهر دانه ، مىبرد سر زير كاه * قهقهه بر كوه و درّه ، شيوهء كبك نر است
هرچه سفله پير شد ، حرصش فزونتر ، تا به گور * زانكه سگ چون پير گردد ، علّت مرگش گر است
( جامى )
هامش
( 1 ) . سومين بيت اين قصيده با اندك اختلاف تكرار شده است .