2724 - حدّ مستى
مروى است : « ابن هرمه » به نزد منصور رفته ، مقدم او را عزيز مىشمرد ، وى را گفت : حاجتى از من درخواه ! گفت : حاجتم همين است كه در مستى مرا بگيرند از ضرب سياط حدّ محفوظ باشم . منصور گفت : ابطال حدود اللّه ممكن نيست ؛ حاجت ديگر بخواه . گفت : همينم حاجت است ؛ پس منصور عامل مدينه را فرمود : بر آنكه ابن هرمه را در مستى مىگيرد ، هشتاد سوط و ابن هرمه را صد سوط بزن ! ديگر بعد از آن مدام از مستى به هركوچه و برزن مىگشت كس وى را نمىگرفت .
2725 - جستجوى آتش
يا موقد النّار بالزّناد * و طالب الجمر في الرّماد
دع عنك شكا و خذ يقينا * و اقتبس النّار من فؤادي
( السلامى )
* * * اى آنكه چخماق در پى آتش افروختى و در خاكستر به دنبال آخته مىگردى گمان را رها كن و بر يقين باش و از قلب من آتش برافروز .
2726 - معرفت
معرفت از آدميان بردهاند * آدميان را ز ميان بردهاند
با نفس هركه برآميختم * مصلحت آن بود كه بگريختم
سايهء كس فرّ همايى نداشت * صحبت كس بوى وفايى نداشت
صحبت نيكان ز جهان دور گشت * خوان عسل خانهء زنبور گشت
معرفتى در گل آدم نماند * اهل دلى در همه عالم نماند
( نظامى )
2727 - در باب عشق
فلك ، جز عشق محرابى ندارد * جهان بىخاك عشق آبى ندارد
غلام عشق شو ! كانديشه اين است * همه صاحبدلان را پيشه اين است