2717 - ملامت در عشق
قد لامني الناس في هواه * و ليس لي مقصد سواه
تعجبوا من غرام قلبى * و ما دروا ما الذى دهاه
بالنفس اهدي هلال تم * يقتبس البدر من سناه
قد حار فيه الانام طرا * و جملة الخلق فيه تهواه
و لست ادري اسمه و لكن * ان غلب الشوق صحت آه
( ناشناس )
* * * مردمان مرا در عشق او ملامت مىكنند ، ليك مرا مقصدى جز او نيست . از آتش عشق قلب من حيرانند ، ليك نمىدانند چه آن را چنين عاشق ساخته است . جانم فداى آن هلال نماى كه ماه كامل از آن نور مىگيرد . تمامى مردمان در آن حيرانند و خلائق همگى در آن عشق مفتونند . گرچه نام او را نمىدانم ، ليكن چون عشق غلبه كند ، آه كشيدن صحيح است .
2718 - رفعت
سخن در رفعت آمد بر ثريا * به اسباب مهنا شد مهيّا
( ناشناس )
2719 - غادره
مروى است : هادى عباسى به جاريه مغنيهاى مسمّى به « غادره » دل باخت كه از حسن جهان شورش آزادمردان رخت آوارگى به باديهء شوريدگى كشيدند و از غبغبش صد زليخاى عهد به بيهوشى دست بريدند .
رخ از آتش عشق افروخته * به هركس نظر دوخته ، سوخته
القصه چون هادى والهء شمايل آن سرو موزون بود شبى در بزم عيش به نواهى كه بزرگ و كوچك آشكار و نهفت مغلوب نشأت عشق او گرديدند چند بيتى خوانده دل هادى از حصار بند سينه به اوج بىقرارى شتافته ، ديدهاش از گريه پر آب شد و قطرات اشكش زنگوله زنگوله به دامن فروريخت ؛ « غادره » گفت : چه شد كه امير را امشب گل خاطر از صباى عشق نشكفت ؟ گفت :
راست اينكه ابد نشدهام كه قابض ارواح گذشت به روحم را قبض كند هارون خاك در ديده