دست خود طوق گردن او ساخت * به زبان تفقّدش بنواخت
بوسه بر چشم و گردن او داد * رشته از دست و پاى او بگشاد
گفت : رو رو ! فداى ليلى باش ! * همچو من در دعاى ليلى باش !
لاله ميخور به جاى خار و گياه * وز خدا سرخروييش مىخواه !
سبزه مىجو به گرد سبزه و جوى * بهر سرسبزيش دعا مىگوى !
تا ز ليلى تو را بود بويى * كم مباد از وجود تو مويى
شاد زى از حمايت مولى * در حماى حمايت ليلى
2705 - تربت پدر
سالها بر تو بگذرد كه گذر * نكنى سوى تربت پدرت
تو به جاى پدر چه كردى خير * كه همان چشم دارى از پسرت
( سعدى )
2706 - افسانه
آنها كه محيط علم و آداب شدند * در مجمع فضل ، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند برون * گفتند فسانهاىّ و در خواب شدند
( ناشناس )
2707 - در زهد دنيا
جهان چيست ؟ بگذر ز نيرنگ او * رهايى به چنگ آور از چنگ او
فلك در بلندى ، زمين در مغاك * يكى طشت خون و يكى طشت خاك
نوشته درين هردو آلوده طشت * ز خون سياوش بسى سرگذشت
جهان گرچه آرامگاه خوش است * شتابنده را لعل در آتش است
مقيمى نبينى در اين باغ كس * تماشا كند هريكى يك نفس
در او هردمى نوبرى مىرسد * يكى مىرود ، ديگرى مىرسد
نه آيم آمده از پى دلخوشى * مگر از پى رنج و محنتكشى
در اين دم كه دارى به شادى به هيچ * كه آينده و رفته هيچ است هيچ
( اسكندرنامه )