تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1038

مساهمون:

ص١٠٣٨

2702 - حكايتى از سليمان

سليمان بن داود - على نبينا و عليهما الصلاة و السلام - مرغى را بر درختى ديد كه مىخواند ، اصحاب را فرمود : آيا مىدانيد كه اين مرغ چه مىگويد ؟ گفتند : خدا و پيامبرش داناترند ! فرمود : مىخواند كه الان نصف خرمايى خوردم خاكم به سر باد .

2703 - عدل و فضل

يكى از عارفين گفته : سريريت كه با علانيت موافق آيد ، عدل است و اگر سريرت به از علانيت باشد ، فضل است و اگر علانيت بهتر از سريرت بود ، هلاكت . چنان‌چه شاعر گفته :
اذا السرّ و الاعلان في المؤمن استوى * فقد عزّ في الدّارين و استوجب الثّنا و ان فضل الأعلان سرّا فما له * على سعيه فضلا سوى الكدّو العنا
* * * هرگاه پنهان و آشكار مؤمن يكى باشد ، در دو جهان سرفراز و مستوجب ثناست و اگر نيكى او از بدىاش نمايان‌تر بود ، تلاش او به‌جز بدى و ناراستى در پى نخواهد داشت .

2704 - حامى

صيدجويى به دشت دام نهاد * آهوى وحشيش به دام افتاد بست پايش ، چه بود در دل وى * كه برد زنده تا نواحى حى تا نهاده ز دشت پا بيرون * شد دچار وى از قضا مجنون ديد آن پاى بسته آهو را * خواست از جان خسته آهو را گفتش : اين صيد را چه آزارى ؟ * دست‌وپابسته‌اش چرا دارى ؟ او به صورت مشابه ليلى است * گر به ليلى ببخشيش اولى است نرگسش را نداده سرمه جلى * ور نبودى به عينه ليلى گردنش را نسوده عقد گهر * ور نه ليلى من بدى يكسر خواند از شوق يار فرزانه * صد از نيسان فسون و افسانه رام شد صيد پيشه ز افسونش * داد رشته به دست مجنونش