2702 - حكايتى از سليمان
سليمان بن داود - على نبينا و عليهما الصلاة و السلام - مرغى را بر درختى ديد كه مىخواند ، اصحاب را فرمود : آيا مىدانيد كه اين مرغ چه مىگويد ؟
گفتند : خدا و پيامبرش داناترند !
فرمود : مىخواند كه الان نصف خرمايى خوردم خاكم به سر باد .
2703 - عدل و فضل
يكى از عارفين گفته : سريريت كه با علانيت موافق آيد ، عدل است و اگر سريرت به از علانيت باشد ، فضل است و اگر علانيت بهتر از سريرت بود ، هلاكت . چنانچه شاعر گفته :
اذا السرّ و الاعلان في المؤمن استوى * فقد عزّ في الدّارين و استوجب الثّنا
و ان فضل الأعلان سرّا فما له * على سعيه فضلا سوى الكدّو العنا
* * * هرگاه پنهان و آشكار مؤمن يكى باشد ، در دو جهان سرفراز و مستوجب ثناست و اگر نيكى او از بدىاش نمايانتر بود ، تلاش او بهجز بدى و ناراستى در پى نخواهد داشت .
2704 - حامى
صيدجويى به دشت دام نهاد * آهوى وحشيش به دام افتاد
بست پايش ، چه بود در دل وى * كه برد زنده تا نواحى حى
تا نهاده ز دشت پا بيرون * شد دچار وى از قضا مجنون
ديد آن پاى بسته آهو را * خواست از جان خسته آهو را
گفتش : اين صيد را چه آزارى ؟ * دستوپابستهاش چرا دارى ؟
او به صورت مشابه ليلى است * گر به ليلى ببخشيش اولى است
نرگسش را نداده سرمه جلى * ور نبودى به عينه ليلى
گردنش را نسوده عقد گهر * ور نه ليلى من بدى يكسر
خواند از شوق يار فرزانه * صد از نيسان فسون و افسانه
رام شد صيد پيشه ز افسونش * داد رشته به دست مجنونش