تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1031

مساهمون:

ص١٠٣١

2684 - غوغاى قيامت

شيخ سعدى يستشهد به عند قوله تعالى :
لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ
« 1 »
كشتىاى آورد در دريا شكست * تخته زان جمله بر بالا نشست گربه و موشى چو بر آن تخته ماند * كارشان بر يكدگر ناپخته ماند نه ز گربه موش را پاى گريز * نه به موش آن گربه را چنگال تيز هردوشان از هول درياى عجب * در تحيّر بازمانده خشك لب در قيامت نيز اين غوغا بود * يعنى آنجا نه تو و نه ما بود
* * *
چشم عبرت بين چرا در قصر شاهان ننگرد * تا چه‌سان از حادثان دور گردون شد خراب پرده‌دارى مىكند بر طاق كسرى عنكبوت * جغد نوبت مىزند بر قلعهء افراسياب خوبى همين كرشمه و ناز و خرام نيست * بسيار شيوه هست بتان را كه نام هست خاموش شد عالم به شب تا چند باشى در طلب * زيرا كه بانگ و عربده تشويش خلوتخانه شد

2685 - در هواى عشق

جانها را بسته‌اند از آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاددل در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند چون نقاب تن رود از روى روح * از لقاى دوست يابد صد فتوح مىزند جان در جهان آبگون * نعرهء « ياليت قومي يعلمون »
( مثنوى )

2686 - طرفهء هستى

در اوّل چو خواهى كنى مال جمع * بسى رنج بر خويش بايد گماشت پس از بهر آن تا بماند به جاى * شب و روز مىبايدش پاس داشت وزين جمله اين حال مشكل‌تر است * كه آخر به حسرت ببايد گذاشت ملك ملك اوست ، او خود مالك است * غير ذاتش كل شيء هالك است
هامش
( 1 ) . سورهء عبس ، آيهء 37 . ( در آن روز هركسى از مردم وضعى دارد كه به خود مشغولش سازد . )