2601 - بخل و دوستى !
بيا تا جان شيرين بر تو ريزم ! * كه بخل و دوستى باهم نباشد
( سعدى )
2602 - در كوى عشق
اى به روى تو هركه را نظريست * خاك پاى تو هركجا كه سريست
كه زند دم ز خاك پاى تو باد * نشنوى قول او كه در بدريست
دل كه در وى حديث غير گذشت * جان من نيست دل كه رهگذريست
از سر كوچهء بلا بگذر * كه از آن سو به كوى عشق دريست
آذرى ! عشق كِى توان آموخت * گرچه نزديك عاشقان سيريست
( آذرى )
2603 - توبه از مى
هب الدنيا تواتيك * أليس الموت يأتيك
و ما تصنع بالدنيا * و ظل الليل يأيتك
* * * بر فرض كه دنيا پىدرپى به تو روى مىآورد ، آيا نه اين است كه مرگ نيز خواهد آمد . آنگاه با دنيا چه خواهى كرد ، درحالىكه تاريكى شب تو را فرا مىگيرد .
* * *
يقول القوم لي لما رأوني * عفيفا منذ عام ما شربت
على يد اي شيخ تبت يا ذا * فقلت على يد الإفلاس تبت
* * * چونكه طايفه مرا ديدند كه سالى است عفّت ورزيده ، شراب نمىنوشم ، گفتند :
به دست كدام پير توبه كردهاى ؟ گفتم : به دست فقر توبه كردهام .
2604 - محنتكش
سيرم ز حيات محنت آكندهء خويش * زين روزى ريزهء پراكندهء خويش