2599 - همچو معشوق
مروى است : يكى از ادباى حلب شيفتهء نوجوانى شد كه از شفتالوى لب ، آب بقا در كام عشاق مىريخت و از ترنج غضب چاشنى صفراشكن به شربت حيات هوسناكان مىآميخت . ليك پدر او را بر عشق سرزنش مىكرد . از اتفاقات ، روزى آن جوان ز راهى گذر كرد كه تماشاييان از خراميدنش واله و حيران گشتند .
بدان مقام كه پدر عاشق در آنجا نشسته بود ، گذشت . پدر پسر را گفت : تو اگر ناز كشى ، ناز نگارى ، بارى اگر به اينچنين شوخى گرفتار مىشدى ، كس تو را ملوم و مطعون نمىداشت . پس پسر آه از دل دردناك برآورده به انشاى اين اشعار پرداخت :
أبصره عاذلي عليه * و لم يكن قبل ذا رآه
فقال لي لو عشقت هذا * ما لامك الناس في هواه
فصار من حيث ليس يدري * يأمر بالحب من نهاه
* * * آنكه مرا سرزنش مىكرد ، معشوق مرا ديد و قبل از آن او را نديده بود ، مرا گفت : اگر عاشق همچو معشوقى بودى ، كسى تو را ملامت نمىكرد . نمىدانست كه مرا امر به عشق كسى مىكند كه تابهحال از او نهى مىكرد .
* * *
هركه را حسنى بود ، آينهدار روى اوست * هركه دارد بوى عشقى ، از سگان كوى اوست
فتنهء پيران نهتنها شد كه طفل مكتبى * چون الف گويد مرادش قامت دلجوى اوست
گاهگاه از شرم مردم چشم مىپوشم ولى * چون نظر در خود كنم بينم كه چشمم سوى اوست
عشق خود يارى دهد يعنى كه كار كوه كن * قوت بازوى عشق است آن نه از بازوى اوست
مست آن چشمند اهلى ! نوغزالان جهان * وه كه هرجا هست صيادى سگ آهوى اوست
( اهلى شيرازى )
2600 - در قفاى دوست
بر خاك ما چو مىگذرى ، سرگران مرو ! * دنبال بين كه ديدهء جان در قفاى توست
( سعدى )