ز مرغ صبح ، ندانم كه سوسن آزاد * چه گوش كرد ؟ كه باده زبان خموش آمد
چه جاى صحبت نامحرم است مجلسِ انس * سرِ قرابه بپوشان ! كه خرقهپوش آمد
ز خانقاه ! به ميخانه مىرود حافظ * مگر ز مستى زهدِ ريا ، به هوش آمد ؟ !
( حافظ )
2569 - سوگند سارقه
« اصمعى » گفت : به باديه رسيدم و يك كيسه زر همراه داشته ، آن را به عنوان وديعه نزد زنى گذاشتم ، هنگام طلب ، از آن منكر شده هردو با هم به محكمه رفتيم و زن بر انكار مقيم گشته ، قاضى گفت : سوگند بر اوست . اصعمى گفت : مگر اين قول را نشنيدهاى كه :
و لا تقبل لسارقة يميمنا * و إن حلفت بربّ العالمينا
* * * از زن دزد قسم قبول منما ! گرچه به رب العالمين سوگند ياد كند .
قاضى گفت : راست گفتى . پس سوگند را موقوف كرده ، به تهديد و تخويف ، زن را مقصّر ساخته و زر را باز از وى بستد . بعد از آن مرا گفت : اين آيه در كدام سوره است ؟ گفتم : در آنجا كه گويد :
ألا هبّي بصحنك فأصبحينا * و لا تبقي خمور الأندرينا
* * * آى ! به چنگ خويش بنواز ! كه ما ، به تو شاديم و از شرابهاى اندرين ، چيزى باقى مگذار !
گفت : سبحان اللّه پنداشتم كه در سورهء
إِنَّا فَتَحْنا
« 1 » است .
2570 - خوف و رجا
سفيان گفت : خدايا ! ما را پس از آنكه هدايت دادى ، گمراه مساز .
2571 - عقل نداشته
عابدى به خانه « ابو نواس » رفته كه مىخواند :
إنّ في توبتي لفسخا لجرمي * فاعف عني فأنت للعفو أهل
هامش
( 1 ) . سورهء فتح ، آيهء 1 . ( حقا ما پيروزى بخشيديم . . . . )