2556 - شهادت مقبول
جمعى در نزد « ابن شبرمّه » شهادت از بوستان نخل داد « ابن شبرمه » از ايشان پرسيد : شمار آن ، به چند نخل مىرسد ؟ گفتند : نمىدانيم . گفت : پس شهادت شما مقبول نيست . يكى از ايشان پرسيد : تو چند سال است در اين مسجد به امر قضا اشتغال دارى ؟ گفت : سى سال . گفت : شمار ستونها به چند مىرسد ؟ گفت : نمىدانم . « ابن شبرمه » از اين سخن منفعل گشته ، شهادت ايشان را قبول نمود .
مروى است : ديگرى نيز در نزد وى شهادت داده نپذيرفته . گفت : نوبتى جاريه به غنا خواندهاى تو احسنت گفته ، گفت : احسنت را در ابتداى تغنّى گفتهام يا در انتها ؟ گفت : در انتها . گفت : تحسين بر سكوتش كردهام « ابن شبرمه » باز شهادت وى را قبول نمود .
2557 - مؤمن
مرد ديگرى را گفت : تو مؤمنى يا نه ؟ گفت : اگر ايمان را گويى كه حضرت جلّ و علا فرموده :
آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا
« 1 » مؤمنم و اگر غرض از ايمانى است كه باز حضرت پروردگار فرموده :
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ
« 2 » نمىدانم مؤمنم يا نه !
2558 - احسان به گنجشك
مروى است : نوبتى متوكّل يك چوبهء تير را به زه كمان درپيوسته ، به گنجشكى انداخته ، خطا كرد « ابن حمدون وزير » گفت : احسنت احسنت . متوكّل خشونتى كرده ، گفت : استهزا به من كردى ؟ گفت : مقصود از احسانى بود كه از جانب ملك با گنجشك به عمل آمد .
2559 - خانهء ما !
نقل است : سايلى مىگذشت و در پى ، بچهء خردسالى داشت ؛ نوحهء زنى را شنيد كه بر جنازه مىگريست و مىگفت : تو را به خانهاى مىبرند كه نه فرشى و نه غذايى در آن هست . بچه گفت : اى پدر ! اين مرده را به خانهء ما مىبرند . « 3 »
هامش
( 1 ) . سورهء بقره ، آيه 136 . ( . . . ايمان آورديم به خداوند و آنچه بر ما نازل شده . . . . )
( 2 ) . سورهء انفال ، آيه 2 . ( مؤمنان فقط آن كسانند كه چون ياد خدا شود دلهايشان ترسان شود . . . . )
( 3 ) . اين حكايت در رسالهء دلگشا - ديوان عبيد زاكانى ، ص 144 آمده است .