تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 989

مساهمون:

ص٩٨٩
وَر شده‌اى در كمر كوه و سنگ * كرده ميان منطقه دُمِّ پلنگ بِه ، كه دورنگان منافق سِيَر * پيش تو بندند به خدمت كمر اوّل فطرت كه پديد آمدى * از همه‌كس فرد و وحيد آمدى عاقبت كار ، كز اينجا روى * از همه شك نيست كه تنها رَوى اين‌همه بند و گره از بهر كيست ؟ * وين همه آميزش و پيوند چيست ؟ هركه به مشغوليت اندر ره است * غول رهِ تست ، خدا آگه است پاى وفا در ره غولان مدار ! * روى به بيغولهء تنهايى آر ! ور نبود از دل سوداييت * طاقت بيغولهء تنهاييت خيز ! و قدم نه به ره رفتگان ! * رو سوى آرامگهِ خفتگان ! ياد كن از عهد فراموششان * نكته شنو از لب خاموششان پر شده‌شان بين ز غبار استخوان * كُحلِ بصيرت كُن از آن سرمه‌دان ! منزلشان بين به تَهِ سنگ تنگ * كوب سر افعى غفلت به سنگ
( جامى ) « 1 »

2539 - وصف پاسبان ملك

ملك را بود زنگى پاسبانى * ترش رخساره‌اى ، كَج‌مَج زبانى چو ديو دوزخ از عفريت رويى * چو زاغ كهنه از بسيار گويى شكم چون ديگدانِ آتش‌اندود * دهن چون وامدارى دير خشنود خصومت پيشه‌اى ، ابليس خويى * عوامى ، مشت‌خوارى ، جنگجويى چو ديدى دور مگس در ميانه * ز مرگ او خبر كردى به خانه كنه در سبلتش بيضه نهاده * به موى سبلتش رشك او فتاده ز پيرى سست خيزِ سال فرسود * چو طفلان زودخشم و ديرخشنود بود از پوست رگ چون چنگ بسته * دهن بىآب و دندان زَنگ بسته ز پُر گفتن لعاب از لب روانش * مگس ريده فراوان در دهانش سرى چون پوستينِ كهنه‌پشمين * رخى چون فوطهء پيچيده پُرچين
هامش
( 1 ) . سبحة الاحرار - هفت اورنگ ، ص 412 - 411 .