وَر شدهاى در كمر كوه و سنگ * كرده ميان منطقه دُمِّ پلنگ
بِه ، كه دورنگان منافق سِيَر * پيش تو بندند به خدمت كمر
اوّل فطرت كه پديد آمدى * از همهكس فرد و وحيد آمدى
عاقبت كار ، كز اينجا روى * از همه شك نيست كه تنها رَوى
اينهمه بند و گره از بهر كيست ؟ * وين همه آميزش و پيوند چيست ؟
هركه به مشغوليت اندر ره است * غول رهِ تست ، خدا آگه است
پاى وفا در ره غولان مدار ! * روى به بيغولهء تنهايى آر !
ور نبود از دل سوداييت * طاقت بيغولهء تنهاييت
خيز ! و قدم نه به ره رفتگان ! * رو سوى آرامگهِ خفتگان !
ياد كن از عهد فراموششان * نكته شنو از لب خاموششان
پر شدهشان بين ز غبار استخوان * كُحلِ بصيرت كُن از آن سرمهدان !
منزلشان بين به تَهِ سنگ تنگ * كوب سر افعى غفلت به سنگ
( جامى ) « 1 »
2539 - وصف پاسبان ملك
ملك را بود زنگى پاسبانى * ترش رخسارهاى ، كَجمَج زبانى
چو ديو دوزخ از عفريت رويى * چو زاغ كهنه از بسيار گويى
شكم چون ديگدانِ آتشاندود * دهن چون وامدارى دير خشنود
خصومت پيشهاى ، ابليس خويى * عوامى ، مشتخوارى ، جنگجويى
چو ديدى دور مگس در ميانه * ز مرگ او خبر كردى به خانه
كنه در سبلتش بيضه نهاده * به موى سبلتش رشك او فتاده
ز پيرى سست خيزِ سال فرسود * چو طفلان زودخشم و ديرخشنود
بود از پوست رگ چون چنگ بسته * دهن بىآب و دندان زَنگ بسته
ز پُر گفتن لعاب از لب روانش * مگس ريده فراوان در دهانش
سرى چون پوستينِ كهنهپشمين * رخى چون فوطهء پيچيده پُرچين
هامش
( 1 ) . سبحة الاحرار - هفت اورنگ ، ص 412 - 411 .