2534 - محبّت
سعدى ! به جفا ترك محبّت نتوان كرد * بر در بنشينم ، گَرَم از خانه برانند
( سعدى )
* * *
به خاك پاى عزيزان و جان زندهدلان ! * دل از محبّت دنيا و آخرت كَندَم
( سعدى )
* * *
او شاد ، كه جانكندنم از غم شده نزديك * من خوش ، كه ز حال خودم او را خبرى هست
( سعدى )
* * *
2535 - طرّه مقصود
طرّهء مقصود ، از دست ارادت ، دور نيست * منزلى را هست كان موقوف يك شبگير ما
( سعدى )
2536 - در نكوهش شهوتپرستى
چشم عقل و علم ، كور از شهوت است * ديو ، پيش ديده حور از شهوت است
هركجا غوغاى شهوت كرد زور * مىبرد از دل خرد وز ديده نور
سيل شهوت هركجا طوفان كند * خانهء اقبال را ويران كند
راه شهوت ، پرگلولاىِ بلاست * هركه افتاد اندر آن گِل ، برنخاست
از مىِ شهوت چو يك جرعه چشى * در مذاق تو نشيند زان خوشى
آن خوشى در بينيت گردد مهار * در كشاكش داردت ليل و نهار
چاره نَبوَد اهل شهوت را ز زن * صحبت زن هست بيخ عمر كَن
بر در خوان عطاى ذو المنن * نيست كافر نعمتى بدتر ز زن
گر دهى صد سال زن را سيم و زر * پاى تا سر گيرى او را در گهر
هم به وقت چاشت هم هنگام شام * خوانش آرايى به گوناگون طعام
چون شود تشنه ز جام گوهرى * آبش از سرچشمهء خضر آورى
ميوه چون خواهد ز تو همچون شهان * نارِ يزد آرىّ و سيب اسفهان