چون فتد از داورى در تاب و پيچ * جمله اينها پيش او هيچست ، هيچ
گويدت كاى جانگداز عمركاه * هيچچيز از تو نديدم هيچگاه
در جهان ، از زن وفادارى كه ديد ؟ * غير مكّارى و غدّارى كه ديد ؟
سالها دست اندر آغوشت كند * چون بتابى رو ، فراموشت كند
گر تو پيرى ، يار ديگر بايدش * همدمى ديگر ، قوىتر بايدش
چون جوانى ، ديد او را در نظر * جاى تو خواهد كه او بندد كمر
( از كتاب سلامان و ابسال )
2537 - قناعت
بود همچون بوم مرغى روز كور * جا گرفته بر لب درياى شور
بودى از درياى شور آبشخورش * دادى آن شورابه طعم شكّرش
از قضا ، مرغى حواصل نام او * حوصله سرچشمهء انعام او
سايهء دولت به فرق او فكند * نامدش شورابهء درياپسند
گفت : پيشآ ! اى دورى در گله * كآب شيرينت دهم از حوصله
گفت : ترسم كآب شيرين چون چَشَم * طعمِ آب شور گردد ناخوشم
ز آب شيرين مانم و گردد نفور * طبع من ز آبشخورِ درياى شور
بر لب دريا نشسته روز و شب * در ميانِ هردو مانم تشنهلب
بِه ، كه هم سازم به آب شور خويش * تا نيايد رنج بىآبيم پيش
( از كتاب سلامان و ابسال ) « 1 »
2538 - گوشهنشينى
اى چو گُلت جَيب به چنگ خَسان ! * دامن صحبت بكش از ناكسان
گرچه ز آغاز ، گشادت دهند * عاقبة الامر ، به بادت دهند
گر بود اندر بُن غاريت جاى * حلقهء مارت شده زنجير پاى
بِه ، كه بهر حلقه نهى پاى خويش * محفل هرسفله كنى جاى خويش
هامش
( 1 ) . سلامان و ابسال - هفت اورنگ ، ص 342 - 341 .