تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 988

مساهمون:

ص٩٨٨
چون فتد از داورى در تاب و پيچ * جمله اينها پيش او هيچست ، هيچ گويدت كاى جانگداز عمركاه * هيچ‌چيز از تو نديدم هيچ‌گاه در جهان ، از زن وفادارى كه ديد ؟ * غير مكّارى و غدّارى كه ديد ؟ سال‌ها دست اندر آغوشت كند * چون بتابى رو ، فراموشت كند گر تو پيرى ، يار ديگر بايدش * همدمى ديگر ، قوىتر بايدش چون جوانى ، ديد او را در نظر * جاى تو خواهد كه او بندد كمر
( از كتاب سلامان و ابسال )

2537 - قناعت

بود همچون بوم مرغى روز كور * جا گرفته بر لب درياى شور بودى از درياى شور آبشخورش * دادى آن شورابه طعم شكّرش از قضا ، مرغى حواصل نام او * حوصله سرچشمهء انعام او سايهء دولت به فرق او فكند * نامدش شورابهء درياپسند گفت : پيش‌آ ! اى دورى در گله * كآب شيرينت دهم از حوصله گفت : ترسم كآب شيرين چون چَشَم * طعمِ آب شور گردد ناخوشم ز آب شيرين مانم و گردد نفور * طبع من ز آبشخورِ درياى شور بر لب دريا نشسته روز و شب * در ميانِ هردو مانم تشنه‌لب بِه ، كه هم سازم به آب شور خويش * تا نيايد رنج بىآبيم پيش
( از كتاب سلامان و ابسال ) « 1 »

2538 - گوشه‌نشينى

اى چو گُلت جَيب به چنگ خَسان ! * دامن صحبت بكش از ناكسان گرچه ز آغاز ، گشادت دهند * عاقبة الامر ، به بادت دهند گر بود اندر بُن غاريت جاى * حلقهء مارت شده زنجير پاى بِه ، كه بهر حلقه نهى پاى خويش * محفل هرسفله كنى جاى خويش
هامش
( 1 ) . سلامان و ابسال - هفت اورنگ ، ص 342 - 341 .