2514 - مهجور
يكى از معتمدان روايت نموده : وزير « على بن عيسى اردبيلى » با حشمت و آيينى كه چرخ پير از ديده ماه و مهر در صفحه روزگار چنان ديد به مشاهده نكرده مىگذشت ، چاووشان از هرجانب طرقوكو و صداى دورباش را به عرش برين مىرسانيدند ؛ يكى از زنى پرسيد كه اين كيست ؟ گفت :
كسى است مطرود درگاه الهى و به خدمت يكى مشغول است كه وى نيز از بساط قرب مهجور است . وزير كه با عزم ثابت اين نكته را شنيد فى الفور متزهّد شد ، از وزارت گذشت . مولانا جامى اين مضمون را به رشته نظم كشيده :
مىشد اندر حَشَم و حشمت و جاه * پادشهوار ، وزيرى در راه
گرد او حلقهء مرصعكمران * موكبش ناظم عالىگهران
ديدن حشمت او بادهاثر * چشم نظارگيان مستنظر
هركه آن دولت و حشمت نگريست * بانگ برداشت كه اين كيست ؟ اين كيست ؟
بود چابك زنى آنجا حاضر * گفت : تا چند كه اين كيست آخر
راندهاى از حرم قرب خداى * كرده در كوكبهء دوران جاى
خورده از شعبدهء دهر فريب * مبتلا گشته به اين زينت و زيب
زير اين دايرهء پرخموپيچ * ماندهاى از همه محروم به هيچ
آمد آن زمزمه در گوش وزير * داشت در سينه دل پندپذير
در هدف كارگر آمد تيرش * صيد شد كوه سپر نخجيرش
همه اسباب وزارت بگذاشت * به حرم راه زيارت برداشت
بود تا بود در آن پاكحريم * همچو پاكان بدن پاك مقيم
اى خوش آن جذبه كه ناگاه رسد * ناگهان بر دل آگاه رسد
صاحب جذبه ز خود باز دهد * از بد و نيك خرد باز رهد
جاى در كعبه اميد كند * روى در قبله جاويد كند
2515 - عاقبتانديش
مروى است : يكى از اعراب هنگام گوشت خوردن استخوانى در دست گرفته ، سه پسر داشت ايشان را گفت : هركدام از شما اين استخوان را بهتر خورد ، شرح دهد تا استخوان را به وى دهم .
يكى گفت : چنانش خورم كه كس نداند اين استخوان پار است يا امسال . گفت : آفرين . ديگرى