وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ
. « 1 »
2504 - به قدر استعداد
كلام يكى از عارفان : در هرلفظ از الفاظ عارف نگشته و در ضمن هرقصه حصّه و در اثناى هر اشارت بشارتى و در طى هرحكايتى كنايتى است ؛ نبينى در طول محاورات كه تا هريك از سامعين به قدر استعداد ياد گيرند حكايتها كنند .
قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ
« 2 » و كريمه « ان للقرآن ظهرا و بطنا الى سبعة ابطن » ؛ قرآن را ظاهر و باطنى است تا هفت باطن . بر اين وارد شده ؛ تو مپندار كه مراد از قصص محض حكايت باشد چه كلام عليم علام از آن حالى تو راست كه غرض همين حكايت فقط باشد .
2505 - وقت
« وقت » را در اصطلاح صوفيه ، زمان حال را گويند كه سالك بدان متّصف گردد ؛ اگر وصف سالك سرور است ، وقت وى هم سرور ، اگر وصفش حزن است ، وقت وى نيز حزن است . مقصود اينكه به اقتضاى وقت اوقات گذار است ؛ در قيد ماضى و مستقبل نيست .
باشد ابن الوقت صوفى ، اى رفيق ! * نيست فردا گفتن از شرط طريق
( رومى )
* * *
از سادگى و سليمى و مسكينى * وز سركشى و تكبّر و خودبينى
در آتش اگر نشانيم ، بنشينم * بر ديده اگر نشانمت ، ننشينى
( حافظ )
2506 - معجز عشق
در وعدهگاه وصل تو دل را قرار نيست * تمكين صبر و حوصلهء انتظار نيست
صد زخم بر تنم بود از ضرب تيغ عشق * اما ، يكى ز معجز عشق ، آشكار نيست
( ضميرى )
هامش
( 1 ) . سورهء الاعراف ، آيهء 143 . ( . . . و لكن به اين كوه بنگر ! . . . )
( 2 ) . سورهء بقره ، آيهء 60 . ( . . . هر قبيلهاى آبگير خود را مىشناخت . . . . )