تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 978

مساهمون:

ص٩٧٨
وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ
. « 1 »

2504 - به قدر استعداد

كلام يكى از عارفان : در هرلفظ از الفاظ عارف نگشته و در ضمن هرقصه حصّه و در اثناى هر اشارت بشارتى و در طى هرحكايتى كنايتى است ؛ نبينى در طول محاورات كه تا هريك از سامعين به قدر استعداد ياد گيرند حكايت‌ها كنند .
قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ
« 2 » و كريمه « ان للقرآن ظهرا و بطنا الى سبعة ابطن » ؛ قرآن را ظاهر و باطنى است تا هفت باطن . بر اين وارد شده ؛ تو مپندار كه مراد از قصص محض حكايت باشد چه كلام عليم علام از آن حالى تو راست كه غرض همين حكايت فقط باشد .

2505 - وقت

« وقت » را در اصطلاح صوفيه ، زمان حال را گويند كه سالك بدان متّصف گردد ؛ اگر وصف سالك سرور است ، وقت وى هم سرور ، اگر وصفش حزن است ، وقت وى نيز حزن است . مقصود اين‌كه به اقتضاى وقت اوقات گذار است ؛ در قيد ماضى و مستقبل نيست .
باشد ابن الوقت صوفى ، اى رفيق ! * نيست فردا گفتن از شرط طريق
( رومى ) * * *
از سادگى و سليمى و مسكينى * وز سركشى و تكبّر و خودبينى در آتش اگر نشانيم ، بنشينم * بر ديده اگر نشانمت ، ننشينى
( حافظ )

2506 - معجز عشق

در وعده‌گاه وصل تو دل را قرار نيست * تمكين صبر و حوصلهء انتظار نيست صد زخم بر تنم بود از ضرب تيغ عشق * اما ، يكى ز معجز عشق ، آشكار نيست
( ضميرى )
هامش
( 1 ) . سورهء الاعراف ، آيهء 143 . ( . . . و لكن به اين كوه بنگر ! . . . ) ( 2 ) . سورهء بقره ، آيهء 60 . ( . . . هر قبيله‌اى آبگير خود را مىشناخت . . . . )